خدا

...برو با دل بیا تا من بگردم!

تو شمع کاشانه   منم چو پروانه    دلم به زلف توست    مزن بر او شانه

تو شمس منی !

نگو که نیستی !

نخند به رویای مولانایی ام

من از خدا یک شمس خواستم

و ترا به من داد

و تو هم برای من از شمس برای مولانا هیچ کم نداری

من با تو خوشم

با تو صاحب آسمان و زمینم

با تو صاحب بهشتم و بالاتر از اینها می خواهم

با تو حس خداشدنم شکفت

ایمان داشتم که با تو و از تو به تو می رسم و تویی و منی دیگر نخواهد ماند

دیدی که شد!!!

پس به من ایمان داشته باشم که

از تو با هم به خدا می رسیم

می دانی چرا؟

چون می دانی که تویی و منی دیگر نمانده است

پس وقتی وجود نداریم

این من و تو

که می شود باشیم؟

غیر از او...

فقط  به عادت همیشگی ات کمی صبوری کن و دستم را محکم بگیر

خدا همین جاست

می بینمش

 خدای بهشته

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

خبر آمد خبری در راه است...      سرخوش آن دل که از آن آگاه است....

دیروز یک روز استثنایی بود

از آن روزهایی که هدیه ی ناب خداست

که سرشار از معجزه است و عطر بهشت

هر شب و هر روز "من با تو" یک روز استثنایی ست

همیشه توی دلم مستیی به پاست

که اگر یک روز به بزم آسمانیمان خدا قدم نهد... وای ...چه می شود...

تو می خندی به مهمانی خدا ( فدای خنده های آسمانیت)

ولی من ترا توی همان مهمانی پیدا کردم و نشان

نشان به آن نشان که هشت سال صبوری کردم ( همه اش به خاطر ادراک کم آن زمانم بود)

وهر که آمد و رفت ( که کم هم نبودند) پا توی دلم نخواستم بگذارد!

خدای بهشته

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

 حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.تنها خدا بود که به من نمی خندید.و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...

 

 

 

 

 

 

(عرفان نظرآهاری)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

قبل از هر چیز متنی از خانم نظر آهاری عزیز می گذارم ، جواب سوالم در چند پست قبله به هوس بهشتی . که خودم یادم رفته بود.

عرفان

عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است....خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.

اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است.... و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر. هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد.... اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.

 

عرفان عزیز بابت قلم پر صلابتت ممنونم

خدایا بابت شمشیری که هر بار شکست دوباره از نو ساختی هزاران هزار ممنونم

کمکم کن پیروز بشم تا به تو ببازم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

من چیزهای خیلی جالبی یاد گرفتم که با اون برای خودم،زندگیی شبیه بهشت ساختم. چند مورد اصلیش را اینجا ذکر می کنم؛

خیلی چیزها هست که:

 نمی دونیم ، یا نشنیدیم؛

یا شنیدیم ولی باور نکردیم؛

یا باور کردیم ولی عمل نکردیم؛

"که می تونستند زندگیمون راخیلی متفاوت تر از الان کنند!"

 ·         بشر موجودی نسبتاً راحت طلبه

"همینی که هست " و سر کردن با نامطلوب هاش را ترجیح می ده به رسیدن به آرزوهاش (با کمی به چالش افتادن واز راحتی هاش کم کردن)

 ·         من نمی دونم چرا آدمها باور نمی کنند زندگی ایده آل و بدون مشکل وجود داره .

من همچین زندگیی دارم ( یعنی ساختم)

خیلی سخته پذیرفتن این مسئله برای آدمها که مشکلات و غم هاشون به دست خودشون و افکار و اعمالشون ساخته شده

"یعنی هیچ چیزی خارج از این قاعده نیست!"

-          من به یک مسئله ی فوق العاده جالب رسیدم ،

جالبی ش این که این را بارها شنیده بودم و پذیرفته بودم ولی بهش عمل نکرده بودم تا عینی ندیده بودم.

 ·         تمامی اتفاقاتی که در زندگی ما رخ می دند(‌و ما اونها را نمی خواستیم) که شامل رفتار دیگران با ما نیز می شه تنها نتیجه ی دو چیزه:

1-       ترس از چیزی

2-       یا انعکاس رفتار خود ما

 توضیح:

1-       اولی یعنی اینکه ما از چیزی می ترسیم و نگران اون هستیم ( چیزی نامطلوب ) که روی اون معمولا تمرکز می کنیم

و به این صورت اون اتفاق نامطلوب را با تمام وجود به سمت زندگی خود جذب می کنیم.

 2-       دومی یعنی رفتاری که دیگران با ما دارند دقیقا از جنس رفتاری ست که ما با اونها داریم.

مثلا من در زمانی کاری را انجام دادم که هیچ کس متوجه نشد ولی همسرم خوشش نمیومد.

و فردای همان روز متوجه شدم همسرم دقیقا همون کار را بعد از من انجام داده و ...

دروغ بگید =>دروغ می شنوید .

شک کنید => مورد شک واقع می شید .

و یک انعکاس جالب از این مورد محبته :

وقتی نسبت به کسی احساس منفیی دارید و در ظاهر از او پنهان می کنید =>

عین همون احساس در اون شخص شکل می گیره و شاید او قدرت پنهان کاری شما را نداشته باشد .

   پس هر موقع کاری خواستید انجام بدید( یا رفتاری بکنید) فکر کنید اگه کسی از عزیزانتون این کار را انجام داد خوشحال می شید؟! یا اگه کسی در مورد شما اون کار را انجام بده دوست دارید؟ ( و اگه انجام بدید شکی درش نیست که انعکاسش را میبینید)

 ·         خودتون را جای دیگران قرار بدید:

برای قضاوت کردن همیشه خودتون را جای دیگران قرار بدید .

ببینید اگه جای اون شخص بودید و همین کار را می کردید به نظرتون درست نمیومد؟

 ·         حساسیت را  لغو کنید از افکار و رفتارتون ، چون همه چیز را بدتر می کنه.

·         برای تغییر آدمها روی اونها فشار آوردن معمولا یا نتیجه ی عکس می ده، یا اون تغییر را بوجود می آرید به همراه تغییرات بدتر! (‌مثلا به فرزندتون آروم بودن و شلوغ نبودن را یاد میدید بدون اینکه بدونید اون در آینده به خاطر آموزش غلط شما دچار ترس و تردید و اضطراب و کمبود اعتماد به نفس و ... خواهد شد.)

 ·         تغییراتی که می خواید بدید ، باید در مورد زندگی خودتون ( و شخص خودتون ) باشه . و ا لا نتیجه نمیده.

وقتی خودتون اینطوری فکر و عمل کنید بهتون اطمینان می دم که دیگه هیچ نیازی به تغییر دیگران ندارید.

 ·         بعضی ها این حرفها را باور کردند و می گند ما به اینها عمل می کنیم ، بعد کمی صبر می کنند و نتیجه ای نمی بینند ، و اون زیر همه چیز آماده ی شکوفه زدنه و فقط نیازمند یک شکافه. و همون موقع ناامید می شیم و می گیم این کارا نتیجه نمی ده ، و اون شکوفه برمیگرده زیر خاک

یه داستان هست راجع به ابزار شیطان ، که می گه قدرتمند ترین و بهترین ابزار من ناامید کردن آدم هاست.چون همیشه جواب می ده.

 ·         سلامت روح و روان و آرامش فکری و زندگی در یک چیزه :

ببخشیم یا فراموش کنیم ( هر آنچه که آزاردهنده به نظر میاد)

حمل با خود = تکرار

هر احساس و فکر بد و منفی که در خودمون نگهش داریم ، باعث می شه اتفاقات بد مدام تکرار بشند.

 و در آخر اینکه همیشه پذیرای تغییراتی باشید که نتیجه ی مثبتی می گذارند تا هر لحظه در حال ارتقاء‌سطح زندگی و فکر و روحتون باشید....

خیلی ها قبل از شما،چیزهایی که شما به اون نیاز دارید برای خوشبختی و موفقیت را تجربه کردند، پس نیازی نیست همه چیز را تجربه کنید . به دنبال نتایج گرفته ی شده ی اون اشخاص از علم و ادراکشون و شکستشون برید تا به پیروزی برسید....

 

خدای بهشته

 

 گفتند یافت مینشود جستهایم ما

یعقوب وار وااسفاها همیزنم

والله که شهر بیتو مرا حبس میشود

پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

یک دست جام باده و  یک دست جعد یار

میگوید آن رباب که مردم ز انتظار

من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

 

گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

وان لطفهای زخمه رحمانم آرزوست

زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

فکر کردم اینجا بنویسم شاید کسی چیز تازه ای از حرفهام بفهمه یا من چیز تازه ای از کسی یاد بگیرم

ولی به نظر میاد خیلی زوده تا من بتونم چیزی یاد کسی بدم

پس باید خیلی بیشتر از این یاد بگیرم و مطالعه کنم و تجربه کنم تا بتونم بیشتر از این حرف بزنم

همه ی چند هزار صفحه تحقیقم را باید چند بار دیگه مطالعه کنم و برام ملموس تر بشند تا بتونم در موردش اظهار نظر کنم

گرچه تا همین الان هم تمام استفاده ام ازش سود و منفعت بوده

ولی وقتی آدم حرفی را می زنه که باید شنیده بشه باید روش خیلی فکر و تامل کرده باشه

باز هم هر چیز جالبی که به نظرم اومد را اینجا یادداشت می کنم که خاطرم بمونه

 

خدای بهشته

 

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

 

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

 

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقصآور

 

که از هر رقعه دلقش هزاران بتبیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

 

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا زپیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

 

که در حسن تو لطفی دید بیش از حدانسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

 

مباد این جمع را یا رب غم از بادپریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

 

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی کهدرمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

 

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ

 

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

هیچ کس وسوسه اش نکرد،هیچ کس فریبش نداد،اوخودش سیب راازشاخه چیدوگاززدونیم خورده دور انداخت.اوخودش ازبهشت بیرون رفت ووقتی به پشت دروازه بهشت رسید،ایستاد.انگارمی خواست چیزی بگوید.چیزی امانگفت.خدادستش راگرفت ومشتی اختیاربه اودادوگفت برو؛زیراکه اشتباه کردی.امااینجاخانه توست هروقت که برگردی؛وفراموش نکن که ازاشتباه به آمرزش راهی هست.اورفت وشیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچکترازآن بودکه اورابه کاری وادارکند.شیطان موجودبیچاره ای بودکه درکیسه اش جزمشتی گناه چیزی نداشت.اورفت امانه مثل شیطان مغرورانه تاگناه کند،اورفت تاکودکانه اشتباه کند.اوبه زمین آمدواشتباه کرد،بارها وبارها.اشتباه کردمثل فرشته بازیگوشی که گاهی دری رابی اجازه باز می کند،یادستش به چیزی می خوردوآن رامی اندازد.فرشته ای سربه هواکه گاهی سرمی خورد،می افتدودست وبالش می شکند.اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب بودکه گاهی کسی به تن می کند.اماماهمیشه تنها لباسش رادیدیم وهرگزقلبش راندیدیم که زیرپیراهنش بود.ماازهراشتباه اوسنگی ساختیم وبه سمتش پرت کردیم.سنگهای ماروحش راخط خطی کردومانفهمیدیم.امایک روز او بی آن که چیزی بگوید،لباسهای نامناسبش را ازتن درآوردواشتباههای کوچکش رادورانداخت ومادیدیم که اودوبال کوچک نارنجی هم دارد؛دوبال کوچک که سالها ازماپنهان کرده بودوپرزدمثل پرنده ای که به آشیانه اش برمی گردد.اوبه بهشت برگشت وحالا هرصبح وقتی خورشیدطلوع می کند،صدایش را می شنوم؛زیرا اوقناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.

در سینه ات نهنگی می تپد

عرفان نظرآهاری

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

گذشتن از اون موجود نازنین منظورم نبود گل من

گذشتن از راحت طلبی و هوس خودم بود

اصلا مگه بهشت بده؟ یا کمه؟

اصلا مگه می شه آدم از خودش بگذره و از خدا؟؟؟!!!

بالاترین همین جاییه که بدستش آوردم

فقط کافیه کهنگاهم را بهتر کنم و ازش استفاده کنم

 خدای بهشته

پی نوشت: پیغامتون را به اسم بنده می گذارید و می رید!

 خیال می کنید نه می شناسمتون نه قابل جبرانه ؟

بهتر اینست که خودتون حرفتون را تصحیح کنید!

شب خوفناکی ست و من منتظر ... 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

من در بهشتم

همیشه خوشم ، عالیم ، غرق سرور و لذتم. من عاشق تمام دنیام ، عاشق خودم ، عاشق همه چیزش ، بدی وجود نداره . همه چیز زیباست. چون همه چیز تجلی ذات خداست و نشان خداست. چیزی که قبلا اسمش را بد و زشت می گذاشتم الان دقت که کنم می بینم نه اینطور نیست فقط کمی نقص و کوتاهیه که قابل جبرانه. من بدون موسیقی می رقصم  چون زندگی زیباترین و موزون ترین ساز و نوا را داره .توازن و حرکت با آهنگ زندگی واقعا زیباست.انگار همیشه در دلت بزمی به پاست تمام نشدنی.

عاشق شدن خیلی لذت بخشه و لذت بخش تر از اون در عشق فنا شدنه و با اون یکی شدنه ( و اون وقته که بها پیدا می کنیم)

اگر در زندگی شتاب بگیریم ، خیلی سریع تر از دیگران جلو میریم .

عاشق شدن هم یکی از راههای شتاب گرفتنه. حتی اگه به هیچ چیزی هم نرسیم ادراک و زیبابینی که به آدم می ده به تمام پیشرفت ها و موفقیت ها می ارزه. دانایی و ادراک واقعا لذت بخشند و به زندگی رنگ و بویی خدایی و آسمانی می بخشند.

 

خدای بهشته

تنها خوبی دانستن است

تنها بدی نادانی


نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

چیز جالبی که وجود داره اینه که اگه کسی از تو بدش میاد ، این نشون می ده که تو یه جای دلت یا فکرت نسبت به اون احساس منفیی داری، در واقع هر کاری که دیگران با ما انجام می دند بازتابی از رفتار یا حتی تنها افکار خود ماست ( این را با اطمینان می گم)

اگه از بدیها به کسی نسبت دادم ( حتی یه کم ) ، قطعا خودم را باید اصلاح کنی

وقتی نسبت به کسی احساس بدی داشته باشیم چه نشونش بدیم یا بروز بدیم یا ندیم اون شخص می فهمه و اون هم احساس بدی نسبت به ما پیدا می کنه

من این مطالب را عملی امتحان کردم

اول وقتی کسی کاری کرده بود که به نظر من حقم را خورده بود وقتی می دیدمش حس خودم را توی چشماش می دیدم

بعد نشستم و خودم را جای طرف مقابل قرار دادم و دیدم اگه جای اون بودم کاری که اون کرده بهترین انتخاب برای خودش بوده و در ضمن لطمه ای هم به من نمی خواسته بزنه فقط به فکر و صلاح خودش بوده که این کاملا منطقیه

بعد این که اون شخص آدم خودخواه و ظالمیه را با این فکر عوض کردم که خیلی مهربون و دوست داشتنی و منطقیه

و بعد توی چشمها و رفتار و نگاه اون شخص دیگه اون نفرت را ندیدم و به جاش مهربونی دیدم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

در مورد زندگی چیزهایی عجیب و شگفت انگیزی وجود داره که سعی می کنم ازشون بنویسم

دفتر کار من بابت اکثر خدماتش هزینه های بسیار اندکی دریافت می کنه ،حتی مشاوره ها رایگان. به خاطر اینکه اقشار آسیب پذیر هم با مشکلی مواجه نشند برای گرفتن خدمات.

یک روز برای کسی کاری انجام دادم که دم از زیرکی و هوشش می زد به خاطر شغلش و در آخر همون هزینه ی ناچیز را گفت الان میارم و نیاورد.

و یک روز اون شخص را دیدم با یک دادخواست به خاطر اینکه هشتاد میلیون پولش را یک نفر آشنا که اصلا انتظارش را نداشت گرفته بود و هیچ راهی برای پس گرفتنش نداشت .

نمی گم دلیلش اون چند صد تومان ناقابل بود

ولی به نظرتون چیزی غیر از این می تونه باشه

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

مژده آمد خبری در راه است...

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

 

خیلی خیلی کم هستند اونهایی که هم می دونند و هم پذیرفتند

اگه؛  هم می دونی! هم پذیرفتیش !

پس بگم در طالعت نور دیدم و معجزه ای بزرگ در حال به وقوع پیوستن

نه فهمیدنش سخته نه پذیرفتنش بعد از دیدنش

ولی قبل از رسیدنش کمی برو بیا داریم تا قبول کنیم خیلی چیزهایی که شنیدیم و یاد گرفتیم هیچ ربطی به حقیقت نداره و فقط یه بازی بوده برای سرگرم کردنمون

مثل مبارزه با تروریسم ، مبارزه با جنگ ، مبارزه با بدح...

خدای بهشته

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

همه می دونیم که ذهن انسان یک قسمت هوشیار داره ( همون 10 درصدی که ازش ممکنه استفاده کرده باشند بعضی ها) و 90 درصد به صورت نیمه هوشیار و ناهوشیار ( که فقط اونهایی که معجزه را تجربه کردند در زندگیشون ازش استفاده ای کوچک کردند)

چیز شگفت انگیزی که فهمیدم اینه که این ناهوشیار قابل فعال سازی و استفاده ی آگاهانه است و استفاده ی آگاهانه و سودمند ازش مساویه با تبدیل زندگی به یک معجزه ی جاودانه و هر لحظه را معجزه کردن. خوب دلیلی دارید برای اینکه زندگیتون هر لحظه اش یه معجزه ی شگفت انگیز نباشه؟

امتحانش که هیچ ضرری نداره پس حداقل یه بار امتحان کنید .

 

می دونید ذهن ناهوشیار چیه و چه طور عمل می کنه؟

1-    واقعیت        برای ذهن ناهوشیار همان است که ذهن هوشیار می گوید

2-    ذهن ناهوشیاربدوخوب/درست و غلط/مفید و غیر مفید/را نمی تواند تشخیص دهد

در یک کلام ناهوشیار شعور نداره

3-    تمام          فرمانهای هوشیار را           بدون چون و چرا اجرا      می کنه

4-    به تمام/احساسات/رفتارها / ارتباطات / فعالیت های داخلی بدن تسلط داره.

5-    مکان و زمان نداره و           به همه ی زمان ها و مکان ها دسترسی داره.

6-     تصاویر ثبت شده راواقعی می کنه و/جذب و پخش های نامربوط را حذف می کنه.

7-    با انرژی کیهانی در ارتباطه و                       منبع بی انتهای انرژیه.

8-    ناهوشیار آدمها با هم ارتباط دارند.

9-    به خواسته ها و اهداف ما بی اندازه حساسه ومثل مأمور معذور ،

مسئول برآورده شدن این خواسته هاست.

 از تمام امکاناتی که داره استفاده می کنه                 تا ما به خواسته هامون برسیم.

10-جهان با همه ی امکاناتش در خدمت خواسته هاییه که به صورت تصویر به ناهوشیار مخابره شده

11-پس هر کسی همونه که بهش فکر می کنه

12-وقتی ما تصویری را توی ذهن به صورت مداوم مرور می کنیم/و روی اون تمرکز می کنیم

 سلولهای مختلفی را جهت ساختن جریان /وایجاد القاییدگی در بخش مورد نظر فعال میکنیم

برای افزایش این القا باید بخش های کناری این سلولها را نیز فعال کنیم

با شاخ و برگ دادن به موضوع، تمرکز و واضح کردنش

·       پس دانشمندا ثابت کردند : ذهن مثل کامپیوتره و ما برنامه ریزش

کامپیوتر کاری نداره چیزی که بهش می دیم به نفع ماست یا نه ، خوبه یا بد فقط مسئول اجراست

**خدایا کمکم کن تا بیاموزم و بیاموزانم هر آنچه که به من آموختی **

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٧ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

دیشب توی چشمهات ( با اینکه بسته بودند )‌ چیزی دیدم که تا صبح بیدار نگهم داشتند

همین طور زل زدم بهشون

کلی چیزای خوب یادم دادند

کلی حرف زدم باهاشون

آخه کم حرف ندارند با هم چشمامون!

عین خیالم هم نبود که صبح باید 7 سر کار باشم  و تا 9 کلی کار را تحویل می دادم

یک لحظۀ بهشت کوچیکم را با تمام ثروت و تفریح و مشغله های دنیا عوض نمی کنم!

با هیچ کس و هیچ چیز یه لحظه اش را هم عوض نمی کنم!

ولی امان از چشمات!

که وقتی آدم را می گیره

جدا شدن ازش محاله!

حس قشنگیه بودن کنار یک موجود پاک و مقدس ، یه چیزی شبیه اون وصفی که شنیدی از حورالعین

و خیره شدن به شمایل بهشتی و لطافت بیشتر از برگ گلش

چشمات به آدم حس عطش می ده ، اون هم وسط بهشت!!!

با این که ترا برای چیزی بهتر از بهشت و جهنم خواسته بودم ،چون نمی خوام پابند جایی بشم تا بتونم هر لحظه بالاتر برم

ولی بهشت بدجوری آدم را هوایی و پابند می کنه

خیلی دل می خواد گذشتن ازش ...

اونم رسیدن بهش بعد از گذشتن از جهل و جهنم

خدایا همیشه گفتم اونی بشه که خودت می دونی و می تونی بهترینه، نه اونی که من میخوام

فدای تو و هر چه از توست

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٢ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

رفع سوء تفاهم:

 

-         یکی گفته کار بدی کردم که اسم خودم را خدا گذاشتم

ولی من همچین جسارتی نمی کنم

منظورم این نبوده که اسم من خداست

منظورم اینه که اگه چشمام را باز کنم و خوب ببینم

من هیچی از خودم و به نام خودم ندارم

هیچ موجودیتی و نامی و مالکیتی ندارم برای خودم و از خودم و متعلق به خودم

هر چی که هست همه خداست

 

-                      فکر کنم قبلا گفتم ما در ریاضیات و آمار خوندیم وقتی چیزی جزئی یا قسمتی از یک کل باشه ، اون چیز همون کله و اسم همون را داره و من همیشه مسائل را همین طوری حل می کردم.

حالا وقتی من جزئی از خدا هستم پس من خودم هم از خدا هستم یعنی عنوان اصلی موجودیت و موضوعیت من خداست پس اگه به حقیقت و اصل وجودم برگردم می فهمم که من همون خدا هستم.

 

-          می دونید علم ما محدوده

نباید با این علم و آگاهی های محدودمون قضاوت کنیم

اون هم به این سرعت

من که قضاوت را از مختصات خدا می دونم ( حالا دوباره نگید خدا چه ربطی به نمودار داره که مختصات داشته باشه)

مختصات یعنی مختص ها و مخصوص

 

-                      همه ی علوم یک روز به هم می رسند و نقطه ی تلاقیی پیدا می کنند و اون روز دید ما باز می شه و دنیا را می تونیم کامل ببینیم

مثلا تا همین الان فیزیک و روانشناسی در حال یکی شدند و ریاضیات هم داره به اونها می پیونده

 

-          من یه نظر شخصی دارم که می گم اون نقطه ی عطف و تلاقی علم کمتر از 20 سال دیگه است.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |


:قالبساز: :بهشته: