خدا

...برو با دل بیا تا من بگردم!

بهترین من سلام
حال من خوش است
خوش ترین ِ حال ها
چون تو با منی
صاحب منی
ولی غمی
مرا هلاک کرده است
هر چه می کنم
جای خالی تو پر نمی شود
جای تو بقدر جانم است
جای خود که نیست جان من
انتظار بی خودی نیست ،   " بودنم"؟
سیب را که من نکنده ام!
پس مرا چرا تو رانده ای؟
من تحملم کم است
بیش از این مرا مران
این قرار ما نبود
من قرار را شکسته ام ، درست
من به تو قول دادم و سرش نمانده ام
درست
ولی
تو مرا خلق کرده ای
هم درست؟
تو تمام هستی منی
هم درست؟
مهربان ترین من تویی
هم درست؟
همه چیز و کس برای من تویی
هم درست؟
پس مرا رها نکن

خدای بهشته

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٤/٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

بین من با معبودم فاصله هاست
گاه می اندیشم
تو به لبخندی این فاصله را کم کردی
من خدا را دیدم
پشت لبخند قشنگ یک دوست
من دلت را دیدم
دریایی ،ساکت و آرام و صبور
روح تو
مثل آسمان شب
پر ذره های نور
روح تو جا دارد
همه دنیا را در خود جای دهد
چشم های تو حکایت دارد
مثل یک قصه ی طولانی خوب
چشم هایت لالاییست
خنده ات شور دلم ، روشنی و نور دلم
این همه زیبایی
این همه رنگ قشنگ
که خدایم به درونت داده
علتی هم دارد

 

خدای بهشته

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

هر روز که چشم باز می کنی، می شه دنیا را جور دیگه دید
می شه زندگی را جور دیگه ساخت
می شه بارهای رو دوشت و سنگینی قلبت و نگرانی و آشفتگی فکرت ، همّه را به خدا بسپاری
و از نو شروع کنی
با یک دل پاک و زلال و خالی
با یک فکر راحت و آروم
با یک روح سبک بی بند به هر چیزی که این دنیا بهت آویخته
و یک چشم باز و روشن
چشمی که مال خودته و هنوز هیچ کسی برات یک قاب کوچیک تعریف نکرده که دنیا را از توی اون محدود و کم ببینی
می تونی مثل خدا دنیا را از بالا ببینی،
بزرگ و بی انتها و پر از حکمت و نعمت و فرصت و زیبایی!
اون وقت دیگه خودت را نمی بینی
اینقدر گرفتار خودت و بند دلت نمی مونی
حتی بزرگ ترین درد و غمت هیچ به چشم نمیاد
اینقدر برات مهم نمی شه چیزهای گذرا
چی مال تو  ِ؟
این قاب کوچیک و این دل کم طاقت؟
یا ... کل هستی با دل بی انتهای خدا؟
به کمتر از چیزی که می تونی باشی قانع نشو
تو می تونی جزئی از خدا بودنت را ببینی
فقط کافیه که بخوای

خدای بهشته

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٤/۳ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

یک روز صبح آسفالت خیابون بزرگمهر اصفهان پر بود از گنجشکهای یخ زده ...

کی اهمیت می ده موجودات دیگه دارن این لحظه را چطوری میگذرونن ؟

کی اهمیت می ده گنجشک هم درد را می فهمه ، احساس داره ، خدا را می فهمه پس همه ی چیزهای کمتر از اون را هم باید بفهمه!

کی اهمیت می ده شاید گنجشک ها از من خیلی بهتر باشند ، که هستند چون از من بیشتر یاد خدا هستند ، بیشتر خدا را صدا می کنند و شکر می کنند با اینکه خدا سهم خیلی کمتری از دنیا را به اونها داده!

برای خدا مخلوقاتش ارزش دارند و دلیل داشته که خلقشون کرده ، چرا برای ما بی ارزشند و یا کمتر از اون؟

چند تا مورچه که از کنار درزهای خونه ام رد می شند یه مگس که راهش را گم می کنه و اشتباهی میاد توی اتاق ، چرا خدا به فکرشه ولی من به فکر کشتنش؟ خدا براش با ارزشه ولی برای ما آزار دهنده؟

کی اردوهای جهادی رفته؟ کی می دونه توی همین کشور آدمهایی هستند که با برگ خودشون را می پوشونند آدمهایی هم هستند که جلوی ماشین کاه می ریزند و انگار همه، اونها را یادشون رفته ،کسایی که زعفرون می کارند ولی چیزی برای خوردن ندارند خیلی از سال !

بازم بیایم نزدیک تر ، کی اهمیت می ده اصلا کی خبر داره توی همین هفته چند تا کودک کارتن خواب تلف شدند توی یکی از همین خیابونهایی که ازش هر روز رد می شی؟

چند تا بچه از سر جهل و نداری فروخته شدند و تو هر روز داری اونها را جلوی چشمات می بینی بی خیال؟!

بازم نزدیک تر بیام کی از حال آدمهای اطرافش خبر داره ؟ فامیلت ، دوستای خوبش ، استادی که هر روز سر کلاس لبخند می زنه و همه برات خیلی با ارزش و عزیزند

ولی وقتی کمی چشمهات را باز کنی می بینی چقدر درد داره و هیچ کس هیچ کس هیچ کس خبر نداره که چقدر نیازشون کوچیک و ساده است و تو می تونی می تونستی ولی نبودی و نیستی و نمی بینی و نمی فهمی و هیچ کاری نمی کنی.

از کنارشون رد می شی انگار وجود ندارند!!!

از هر سه نفر یک نفر گرسنه است.

هر کدوم ما اونقدر سر سفرمون نبود که یک نفر دیگه را هم فقط با غذا سیر کنیم؟

یک نفر اونقدر می خوره که دل درد بگیره تا یک نفر چیزی برای خوردن نداشته باشه.

دردهای پوستی کجا درد دوستی کجا! ما داریم خالق جهان پر درد می شیم با افتخار!

سوره ی نساء بود گمانم آیه ی 78 که : خدا جز خیر و خوبی نیافرید و بدیها را خودت باعثش بودی.

دنیا سراسر خیر و خوبی و زیباییه و اون قسمت پر از درد را ما آفریدیم با بی توجهی و بی خیالی.

اگر تعادل هستی را به هم نزده بودیم الان هیچ دردی نبود.

مدتی بود که داشتم به زندگی بدون درد فکر می کردم،

ولی درد هست تا وقتی که درمانش نکنم من فقط می تونم چشمهام را ببندم و نبینم

من مثل قیصر نمی گم درد رنگ و بوی غنچه دل است و نمی شه رنگ و بو را از برگهای تو به تو جدا کنم

من می گم اسم دیگر من آدم است!

 آدمی که چشم داشت دست داشت پول داشت وقت داشت ولی هیچ کار نکرد

 

خدای بهشته

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٢۱ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

امروز دلم خیلی هوایی شده بود باز

بدجوری تنگ بود تنگ یک فرشته

به خودش می پیچید و از هر طرف می پیچید عطر فرشته می آمد

خیلی  حواسش را پرت کردم تا آن وسط کار دستم ندهد

می خواستم بگویم دلتنگی خطا نیست ولی پایم خطا کرد که از تو دور شد نه دلم

بی گناه سرش بالای دار می رفت

فرشته یک کارش بکن معجزه کن  زمان را به عقب برگردان تا فاصله نسازم

دلم هی بدتر و بیشتر می رفت و من هرچه بیشتر تلاش می کردم تنگ تر و افسار گسیخته تر می شد

تا اینکه بزرگی بهش گفت

تسلیم ِ بزرگترین شو تا بزرگترین شوی

آن وقت برای رسیدن به چیزی لازم نیست این همه زحمت

من تسلیم!

تو هر چه خود صلاح دانستی به من بده

هیچ هم صلاح نبود ،رضای تو کافیست

دیگر دلم هرچه تنگ شد و هر چه خواست میفرستمش سراغ تو

هر چه سرش آمد خودش کرده خودش می داند و صاحبش که تویی

لبخند خدای فرشته می ارزد به تمام دنیای دل کوچک و تنگ و نازک من

سپاس و ستایش مخصوص توست  و هیچ کس جز تو ندیده ام که ظرف دلش این همه جا داشته باشد.

جز دم تسلیم اینجا لنگری در کار نیست.

ختم کلام

خدای بهشته

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٧ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

بهار در راه است...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

معنی فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا را هم خوب فهماندیم (در دین هیچ اجباری نیست هدایت از گمراهی مشخص شده است ، هر مؤمنی شرط مؤمن بودنش کافر بودن هم هست به کفر و بریدن از هر چه  غیر توست و ثبیت هر چه توست تا به چنان رشته استواری چنگ زده باشد که گسستنش نباشد ).

خدای بهشته

 

ما در خلوت به روی غیر ببستیم  ***  از همه باز آمدیم و با تو نشستیم

آنچه نه پیوند یار بود بریدیم     *** و آنچه نه پیمان دوست بود شکستیم

مردم هشیار از این معامله دورند *** شاید اگر عیب ما کنند که مستیم

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

 آقا چشمهات ! بدجوری نگرانشانم

 

مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !

مکن ، مپسند این ، مگذار

خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،

پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست

همین یک بار

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا ، به حق هرچه مردانند ،

ببین یک مرد می گرید …

تو کاری کن نباشد راست

همین تنها تو میدانی چه باید کرد

نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست

تو کاری کن که بتوانم ببینم او ....

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

آقا سلام . صبح شمابخیر. خیلی عجیب شده بودم مدتی مرا ببخش.

مرا به حریمت راه دادی بینهایت سپاس. این زیر صفحه پر از نوشته هاییست که نمی شود نوشت یا نوشته ام ولی نمی شود جایی گذاشت خودت گفتی لازم نیست همه حرفهام را بلند بلند بگویم . اولش قرار بود فقط به درد بخورهاش را بلند بلند بگویم ولی یکهو سر از این جا درآورد نمی دانم چرا. بگذریم

آقا هنوز سرد است تنم مثل مرده ها . ولی دلم با اینکه دیشب خودت را ندید ، با این که هنوز منتظر است ، با این که هنوز از خودش گله دارد ، با اینکه چیزی نشده ولی عین اقیانوس اعماقش آرام آرام گرفته و این یعنی خبری در راه است ، چه خوش خبری باشد خبری که می دانم جز یکی نمی تواند باشد .

آقا برای قایق هم متشکرم ، برای پشت دریاها که نشانم دادی شهری هست که بام هایش جای کبوترهایی است که به فواره ی هوش بشری می نگرند . توی این شهر پر هیاهو که آمدم خیال کردم دنیا تمام شده ولی تو گفتی نه ! باورش کمی سخت است ولی دیده ام خودم از دور که دست هر کودکش شاخه ی معرفتی ست . دیده ام مردم آن شهر چه ساده اند هنوز که به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف. آقا دلم برای شهرت تنگ شده است . همه جا شهر خداست ، همه ی دلها دوست داشتنی ست چون حرم خداست ، همه چیز مال خداست ولی من نه آبی هایش برایم دل بستنی ست نه دریایش نه پریانش. اینجا کسی وسعت خورشید را نمی بیند همه در خوابند سحرها که تو همه چیز را قسمت می کنی همه بی نصیب.

قایق از تور تهیست و دل از آرزوی مروارید ولی یک روز زود خواهم رفت

 خدای بهشته

 

آقا اجازه! خسته ام از این همه فریب،
از های و هوی مردم این شهر نا نجیب

آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب

آقا اجازه! باز به من طعنه می زنند
عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب

«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند
«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب!

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمی شویم! بیا: ماجرای «سیب»!

آقا اجازه ! ما دلمان تنگ می شود

آقا اجازه ! یاد شما کرده ام عجیب

باشد! سکوت می کنم اما خودت ببین..!
آقا اجازه! منتظرند این همه غریب...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

حالا می فهمم چرا هیچی و پوچی و بدی من تأثیری در محبت و لطف تو نداره

وان را که منم مأوا آواره نخواهد شد

وان را که منم خرقه عریان نشود هرگز

وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

تند تند می آیم ، تند تند می روم ، می خندم هی می خندم ، تظاهر می کنم که همه چیز عالی عالیست ، به همه می گویم من چقدر خوشحالم ، فقط یکی فهمید روی اتوماتم ، خودم هم باورم نمی شد اداهایم را ، دیگران می شد؟ کمی هم حرفهای نامهم نافرم بزنم . نترسم؟ کمی هم گریه کنم ؟ با صدای بلند هق هق کنم؟ بگم حق دارم ؟ دلم هوس کرده بگوید به درک! به جهنم ! دلم هوس کرده کمی فریاد بزند . من غمگین نیستم خیلی هم شادم آنقدر شاد که وقتی کسی داد سرم می زند می خندم . این چرندیات را چرا به خدا بگویم ؟ چرا به کسی بگویم ؟ چرا اصلا حرف بزنم ؟ چرا ساکت باشم ؟ چرا سکوت کردم ؟ چرا چیزی نگفتم؟ تنم داغ بود یک چیزی گفت و حالا توش مانده ام . چرا باید عادت می دادم خودم را که حالا اینقدر سخت باشد؟ چرا همیشه می گویم ببخشید ؟ حتی اگر گناه من نباشد؟ چرا وقتی باید بزرگ بشوم دلم می خواهد کودکی ساده بماند ؟ چرا اینقدر به خودم سخت می گیرم؟ چرا باید از همه چیز سر در بیاورم؟ چرا من باید راه حل همه چیز را بدانم؟ چرا اینقدر فکر می کنم؟ آنقدری که برنامه هایم از سر مغزم سرریز می شود و یادم می رود و مثل آدمهای اهمال کار تنبل می شود . از قید و بندهای دنیا بیزارم . از اینکه چیزی باشد که نفهمم . کسی باشد که نتوانم دوستش داشته باشم ترمزم بریده . خدایا این جا کجاست . خدایا چرا اینقدر آدمها را دوست دارم که وقتی نمی توانم با این دوست داشتن کاری کنم درد می کشم ؟ چرا دست از سریک احساس نافرم بر نمی دارم؟ خدایا چه کنم وقتی طاقت دیدن ندارم ولی عاشق دیدنم ؟ خدایا دلم ظاهرش خیلی آرام است و مطمئن پس چرا اینقدر سرکشی و نافرمانی می کند؟ مگر تو اهلی اش نکرده ای؟ چرا سر قرارهایمان به تب و تاب نمی افتد؟ دلم در دور دستهای خودش سیر می کند و سیر نمی شود از حیرانی . خدایا قرارش بده آرامش کن صبورش کن. خوب حالا آرام تر شدم . به شیطان کمی اجازه دادم زیر پوستم وول بخورد .خدایا چه آمده بر سر دلم  که حتی برای شیطان هم دلش می سوزد؟ یکی دو بار ادا درآوردنم نتیجه داد من هم عادتی شدم . گفتم چه راه ساده ای . چیزی که نیستی و نمی توانی بشوی و حقیقت پیدا کند . یادم باشد نذر کرده بودم دو هفته برای سلامتی بیماری و بخیر گذشتن مشکلش روزه بگیرم و خطر از سرش گذشت. چه خوب بود می شد برای همه مریض ها و درمانده ها همه ی عمر را روزه گرفت و هیچ کس مریض و درمانده نمی شد.

خدای بهشته

من تشنه لب ، تو باران بهاری
گل کن که در این ثانیه ها عشق بکاریم
آه ای تو که در هرچه دل  ِ تنگ نشاطی
یک لحظه مرا باش،در آ از در یاری
من مانده ام و یاد شباشوب نگاهت
دیگر نه امیدی نه پناهی نه قراری
گفتی نه و گفتی نه و عمری سپری شد
یک بار پذیرای دلم باش که آری
من سوخته ام کار من از کار گذشتست
تا تازه شوم کاش بر این داغ بباری

شاعرش پیدا نشد

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

 خدای خوبم سلام.

متشکرم هزار بار که علت عالم را نمایاندی

و فهماندی که رفعش کار من نیست ، گر چه به من هم بسته است

حتی بزرگترین خیریه دنیا را هم داشته باشم نهایتش یک غم  ِ یک عده را شاید بشود کم رنگ کرد.

ولی معلوم نیست به اینجا برسد برای یک هیچ.

کاری که از من برمی آید درست کردن چیزی نیست ، مهیا کردن مقدمات درست کردن است .

هیچ باید چیزی شود بعد راه پیدا خواهد شد. بزرگ باید شد . زلال باید بود.

خدای خوبم تا آن روز با دلم ،نه ببخشید دلت چه کنم که طاقت پرپر زدن آدمها را ندارد؟

جواب همیشه در سوال هست ، دل توست ، اختیارش دست توست ، من چه کنم! تو هرچه خواهی کن!

اگر تو صبور بوده ای این همه سال ،هنوز هم هستی! من هم باید باشم!

تو پیله را یکهو پاره نمی کنی می گذاری آرام آرام خودش باز شود ! تو دانه را یکهو درخت پربار نمی کنی!

 

خدای یک دانه

 آن که مرا آرزوست دیر میسر شود...
هر که به گل دربمان تا نبگیرند دست  .  هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود
پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک . سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود

 سعدی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

خدای خوبم سلام

قبلا از فرشته گفته ام ولی تازگیها مثل  محمدی های توی باغچه ی مادربزرگ شده!

پر از عطر ناب بهشت ، آرام و صبور و زیبا به رنگ خدا!

اغراق نیست عطرش توی دنیا تک است!

گیرم که عشق باعث شده باشد توی چشم من تک باشد،

ولی همین هم کم نیست،

منی که دنیا توی چشمم هیچ چیز تکی که هیچ ، چیزی برای خواستن و دل بستن ندارد.

خدای بهشته

Je t’aime pour toutes les femmes que je n’ai pas connues
Je t’aime pour tous les temps oů je n’ai pas vécu
Pour l’odeur du grand large et l’odeur du pain chaud
Pour la neige qui fond pour les premičres fleurs
Pour les animaux purs que l’homme n’effraie pas
Je t’aime pour aimer
Je t’aime pour toutes les femmes que je n’aime pas
Qui me reflčte sinon toi-męme je me vois si peu
Sans toi je ne vois rien qu’une étendue déserte
Entre autrefois et aujourd’hui
Il y a eu toutes ces morts que j’ai franchies sur de la paille
Je n’ai pas pu percer le mur de mon miroir
Il m’a fallu apprendre mot par mot la vie
Comme on oublie
Je t’aime pour ta sagesse qui n’est pas la mienne
Pour la santé
Je t’aime contre tout ce qui n’est qu’illusion
Pour ce coeur immortel que je ne détiens pas
Tu crois ętre le doute et tu n’es que raison
Tu es le grand soleil qui me monte ŕ la tęte
Quand je suis sűr de moi.

Paul Éluard (1895 - 1952)

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

(ادامه ترجمه فرانسه : می‌اندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی / تو خورشیدی رخشانی هستی که بر من می‌تابی / هنگامی که به خویش مغرورم)

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

پل الوار (۱۸۹۵-۱۹۵۲)

(برگرفته از نوشته‌های یک مرد خوب)

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

خدای خوبم سلام

چه خوب که به اندازه ی ظن و ایمان من نگاه نمی کنی برای مهربانی کردنت.

چه خوب که بیشتر از ایمان من کارگشایی.

چه خوب که همه چیز و همه کس من تویی.

چه زود فهماندیم که اصلا من مسئول چیزی و کسی نیستم، کسی که خطایی می کند خودش باید جبرانش کند نه من ، کسی که چیزی را نمی فهمد یعنی ظرفیت فهمیدنش را ندارد  ، من حق ندارم این قدر در کار خلقت دخالت کنم ، کسی میخواست نسخ کس دیگری را بگیرد ، کس دیگری را سرجایش بنشاند ،زهر چشم درست و حسابی ازش بگیرد تا فرصتش را جور کرده ، به مرگ بگیردش که به تب راضی شود؛بازی را به راه انداخت

تو هم گفتی این میان لطفی هم به من بکنی و نصیبی به من برسانی  تا بفهمم دنیا دست توست نه من ، شکر!

گرچه قبل از بازی به من گفته بودی ولی خواستی خوب بفهمانیم.

تو دوباره دمیدی ، با تمام هیچیم ولی باز از جان خود به من دمیدی.

خدایا کنار تمام شادی این بازگشتنم ، غمی بزرگ سراغم آمده

اگر یتیم نبودم ، اگر بابایمان بود ، این همه غربت و والهی و مصیبت نبود...

یک روز می آید و آن روز اجازه دارم لبخند بزنم به تمام دنیا، اجازه دارم تمام دنیا را دوست داشته باشم و تمام دنیا حرام نباشد برای من .

خدای بی نهایت خوب یک هیچ

کی گفته من بابا ندارم. کی گفته من بی کس و کارم ...

بابای من قشنگ ترین بابای دنیاست . بابای من تو کل دنیا بهترینه ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

خدای خوبم سلام.

امروز روزپس از مردن من است . امروز منی نیست دلی و دستی و جانی هم.

امروز برای کودکی دلم ، دلم می گرید. چرا بزرگ نشده؟

همه می گویند هوا خیلی گرم است ولی نمی دانم چرا تن من یخ زده ، انگار که مرده باشد مثل جان و دلم.

خدایا متشکرم هزار هزار بار ترا سپاس ، که اجازه ندادی تا لحظه ی مرگ خوابیده باشم.

هنوز ته دلم نگران آدمهاست ، با این که خودش محتاج تر است .

دختر بسپار چرا سپردن را بلد نمی شوی ، همه چیز را چندی به خدا بسپار   ، مگر نمی گویم "کل شی ء هالک الا وجهه" : همه همین حالا مرده ایم ، مگر نمی گویم "و کفی بالله نصیرا"، مگر نمی گویم "ألیس الله بکاف عبده" خدا کافی ست باور تو کجا رفته ، شیطان چه دارد که خدا ندارد ؟، مگر نمی گویم "خدا بقدر ایمان تو کارگشاست هــــــــــــــــــمـــــــــــــــــه چیز می شود همه کس را" ( چه می خواهی به که بدهی که خدا نمی تواند) ، بخاطر خدا یکبار دلت را پاک و خالی کن و بشور از هر احساس ناروا و مغزت را از هر اندیشه خلاف  بعد ببین چطور خدا سر سفره ی دلت می نشیند، ترا چه به لاشخوری که به جسدی متلاشی دلخوش کرده ای ؟

خدای خوبم کمکم کن همه ی سعی را بکنم . همه ی دنیا برای خودت ، فقط تو مال من باش . به آدمها هم هیچ کاری ندارم جز دعا و زلال شدن خودم برایشان هیچ کاری نمی کنم تا وقتی دلم دلت نشده .

خدای بهشته

 

 

=================================================

 

هیس! مبادا سخنی!

................
دلم گرفته است! دلم عجیب گرفته است و تو نیستی که بگویمت با ‌واژه های مه گرفته ی غبار اندود از پس این همه سال سال خورده              تو نیستی که بگویمت که همین گفت گو بود که تو را گرفت
لعنت به فکر هرزه گرد         لعنت به واژه ها ی در به در           لعنت به گفت و گو
که رسالت هر حرف گویی       کشتار مفهومی شگرف را کنایه بود
از پس این همه خاطرات محو        تنها خیال دور از تو ماند و بس
آن تو در خیال مستور         آن تو پیش از گفتگو          آن تو بی قضاوت تنها نظاره گر ...
دلم گرفته است و می ترسم حتی     از خیال تو           که عریان شوم و بگویمت که ببین      این دل من است     این دل هرزه گرد هرجایی         در حجاب تنیده از تار و پود ترس       پنهان ز دیده ی نامحرم زمان     پیدا نشد که هیچ ... گم می شود از حجوم واژه ها در لابلای گفت و شنود صادقانه ی بی غرض ...     دلم گرفته است ..         دلم گرفته است و لعنت به ‌واژه ها

کیوان محمدی

================================================

 

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان را بسنجد

او پرسید :ایا خداوند هر چیزی که وجود دارد افریده است ؟

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد (بله )

استاد پرسید :(هر چیز را ؟)

پاسخ دانشجواین بود (بله هر چیز را

استاد گفت در این حالت خداوند شر را افریده است ؟زیرا شروجود دارد

برای این سوال دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند .

ناگهان دانشجوی دیگری دست اش را بلند کردو گفت استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم ؟

استاد پاسخ داد (البته )

دانشجو پرسید(ایاسرما وجود دارد ؟)

استاد پاسخ داد البته ایا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟

دانشجو پاسخ داد :البته اقا اما سرما وجود نداردطبق مطالعات علم فیزیک سرما عدم تمام و کمال گرماست و شیءرا تنها در صورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهدو این گرما یک شی ء است که  انرژی ان را انتقال می دهد .بدون گرما اشیاءبی حرکت هستند قابلیت واکنش ندارند پس سرما وجود ندارد ما لفظ سرمارا ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم)

دانشجو ادامه داد و تاریکی ؟؟

استاد پاسخ داد تاریکی وجود دارد

دانشجو گفت شما باز هم در اشتباه هستید اقا!تاریکی فقدان کامل نور است .شما می توانید نور وروشنایی را مطالعه کنید .اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید .منشور نیکولز –تنوع رنگ ها ی مختلف را نشان می دهد که دران طبق طول امواج نور –نور می تواند تجزیه شود تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم

وسرانجام دانشجو ادامه داد خداوند شر را نیافرید ه است شر فقدان خدا در قلب افراد است .شر فقدان عشق انسانیت و ایمان است .عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند ان ها وجود دارند و فقدان شان منجر به شر می شود .

نام این دانشجو البرت انیشتین بود

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

خدای خوبم سلام . جان دادن کم است  ولی سخت است ! لازم است گرچه پر از درد است !

یقین دارم که از بالا اگر نگاه کنیم جز خیر نیست پس دمی بده برای جمع کردن شکسته های جان.

خدایا  از مرگ نمی ترسیدم چون عاشق بیداریم و مرگ بیداری مطلق است.

ولی امروز می ترسم چون یقین دارم که در خوابم.

نباید اینطوری جان داد.

جان من مال من نبود مال تو بود نباید اینطوری صرف شود.

جان من نذر خنده های تو بود ، نباید به خشم تو خاموش شود.

من همیشه فقط خودم را مسئول می بینم ولی تو همه چیز را می بینی و حتما چیزهایی بوده که فقط تو میدیدی که اینبار بیدار کردنم مختص من نبود

خدایا چیزی برای تقدیمت کردن هم ندارم که در ازاش سختیش را بگیری

جز بزرگی تو هیچ چیزی نمی بینم و ندارم .

یک بار دیگر مهلت  ِ بودنم بده،

پیش از من به دل و جانهای شکسته  .

من تحمل دیدن شکستن و خرد شدن دیگران را ندارم

خدای بهشته

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

فصل من:

یک روز می تواند ترا به اندازه ی صدسال پیر و شکسته کند . یا ترا از نو متولد کند .

یک روز می تواند همه چیز ترا بگیرد . یا همه چیز را به تو بازگرداند.

تشخیصش از این نزدیک کمی سخت است که آن روزی که صدسال پیر شدی  همان روز تولدت هست یا نه.

وآن روزی که همه چیزت را دادی ، همه چیزی بود که لازم نداشتی و هرچه لازم داشتی به تو داده شد.

همه ی روزها لطف بی دریغ و لبخند زیبای خداست

حتی روزهایی که خرد می شوی ، می شکنی ، نابود می شوی

شکستن سخت است ، خیلی سخت ، ولی بد نیست

چون همه چیزت با هم می شکند ، حتی عادتها و خطاهای سفت و سخت نشکستنی

شکستن درد دارد ، زجر دارد ، زخم دارد ، یک شبه پیر شدن دارد، ولی هیچ بد نیست.

خدایا من را ببخش، گرچه ایمان دارم که همه لطف و خیر توست ولی کمی می ترسم ، اگر اینبار دوباره حاضر نشوی در خرده هایم بدمی از روحت ، اگر نابود شوم...

خدایا مال من نیست از آن خودت است ، مختاری ، بدمی یا نابود کنی

ولی با تمام بدیم همیشه امیدوارم به لطف و خیر تو  و به اینکه شاید این بار "آن" شدم که باید !

خدایا تو می دانی دلی ندارم دل ِ توست خانه خانه ی توست از آن من هیچ نیست و هر چه هست از توست

فقط گاهی کودک می شوم  و بازیم می گیرد

( خدای بهشته)

فصل جایی دیگر:

دیگر اکنون دیری و دوری ست
 کاین پریشان مرد
 این پریشان پریشانگرد
 در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است
 سخت بیزار از دل و دست و
زبان بودن

 با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی
 این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟
چرک مرده صخره ای در سینه دارد او
 که نشوید همت هیچ ابر و بارانش

 با بهشتی مرده دردل ،کو سر سیر بهارانش ؟
  عقده اش پیر است و پارینه
 لیک دردش درد زخم تازه را ماند

جراحت (مهدی اخوان ثالث)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

دیشب خدا مهمان دلم بود

دلم؟ دلم؟ دلم؟

نه ! دلت! دلت! دلت!

چرایش را نمی دانم ولی حقیقت همیشه هست ولی من فقط گاهی آنرا می بینم.

چیزی که مال من نیست ، این جا اتاق من نیست، این دستهای من نیست،

پس من چرا، با چه حقی شلوغش می کنم،

آنهم با دور ریختنی های دل نبستنی!

دیشب از خدا پرسیدم چه کنم ؟ وقتی تلاش می کنم ولی نمی رسم . صبور باشم؟         

خدا گفت :

اگر خالص بود نتیجه اش به تو برمی گردد  واگر نبود همان بهتر که برنگردد،

اگر خالص بود پس دلت و بی قراریهایش چه کاره بود؟

علی اگر شبها تا صبح گریه می کرد برای دلش بود؟

 بار که کج شد هرگز به مقصد نخواهد رسید.

اگر درست بود بی شک می رسد.

پس اگر دنبال ثمر و هدفی ، جای دیگران ، سراغ خودت برو.

اصلا از کجا معلوم که خودت بیشتر محتاج کمک نباشی و هیچ تر ؟

چشمهایت زیادی ظاهربین شده ، مگر خوشبختی به خوش بودن دل توست؟

شبیه دانه ای جدا افتاده از ریشه شده ای که برای درختهای پربار دلش می سوزد،

بعد هم پا توی یک کفش می کنی که محال محالست و همه چیز ممکن!

فکری که از ریشه نادرست است ممکنی برایش وجود ندارد.

تو یک دانه ی بی ریشه و جدا افتاده از من  ، که را می خواهی بارور کنی ؟ چه طوری؟

با چی؟

می خواهی بگی آی آدمها چرا حوصله ی دوست داشتن ندارید ؟

تو که ادعای دوست داشتنت می شود،

تو که دلت می خواهد مادر عالم باشی،

همیشه حوصله ی دوست داشتن داری؟

چه فرقی می کند؟ کسی دلیلش کم صبریست ، کسی کم وقتیست ، کسی کج فهمیست ...

اصلا مگر مادر شدن انتخاب دل خودت است؟

گیرم که دل خواستنت مشکلی نیست ،

گیرم محبت آدم را مادر می کند،

اگر محبت داری چرا یک دست نیست ؟ چرا کم میاوری؟ چرا تمام می شود گاهی؟ چرا رنگ عوض می کند ؟ کم و زیاد می شود؟ چرا فقط جایی که اختیار هست خرج می کنی؟ جای اجبار خرجش نمی کنی ؟ جایی که نچسب باشد نمی کنی؟

اگر مادر عالمی برای همه باش!

برای همه یک رنگ یک دست یک جور !

آنهم نه آنجوری که خودت یا دیگران دوست دارند !

آنطوری که خدا دوست دارد.

تو یک جای کار را درست کن ، یک قدم بردار ، خدا باقی قدمها را خواهد برداشت.             

تو خودت را درست کن،

راه دل ِ هر جایی را نرو،

راه دلی را برو که تقدیم عالم و خدای عالم کرده ای،

این دل را صاف کن،

خواستنی هاش را بزرگ کن،

دست از سر چیزهای کوچک بی فایده زودگذر بردار،

نور خواهی شد!

آب و آیینه خواهی شد!

حقیقت در تو پیدا خواهد شد!

آن وقت لازم نیست برای نشان دادن خدا التماس کنی،

خدا در تو پیدا خواهد شد!

همه مشتاق دیدن حقیقتند،

تا دل نکنی خدا نمی بردش آن جایی که باید.

 خدای بهشته

یار باز آمد و غـم رفـت و دل آرام گـرفت  
بخـت خـندید و لـبم از لب او کام گـرفت
شکرلله که پس از کـشمکش ِ و هـم و یـقـین
لطف او داد ِ من از فـتـنه اوهام گـرفت

غـم بـیداد خـزان دور شد از گـلشن جان
دست تا دامن آن سرو گـلندام گـرفت
خواستم راز درون فاش کـنم یار نـخواست
نگـهـی کرد و سخن شیوه ابهـام گـرفت

گـفت دور از لب و کامم لب و کام تو چه کرد؟
گـفتـمش بوسه تـلخی ز لب جام گـرفت

گـفت در آتـش هـجران، تن و جانت که گـداخت؟
گـفتم آن شعـله عـشقی که مرا خام گـرفت

گـفت در محـنت ایام دلت گـشت صبور؟
گـفتم این پـند هـم از گـردش ایام گرفت


غـلامعـلی رعـدی آذرخـشی

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

دلم ترا می خواست که طبیبم دردم دوایم مرشدو راهنمایم همه چیز و تنها چیز منی

دلم یک چیزی می خواست یک کسی که این دل را نگذارد از کف رود

دلم به نشانی آیه ای هم راضی شده صدایی نگاهی

خوشم به اسم تو که در دلم جاریست ولی از درد هم بی تاب و بی قرار

حال خودم نیستم آقا ، چشمهام مال خودم نیست انگار،  می ترسم به چیزی چنگ بزنم که تو نیستی

این همه خالی نگهداشتم دل را، نگذاشتم پی کسی و چیزی روانه شود، نه هوسی، نه راه به کسی

طاقتم تمام شده یک عمر است از خودم می ترسم از این ایمان نیم بند بی یقین

دلم دلم دلم قیمتی داشت که تو بودی

نگذار بی قیمت و مقدار شوم

آبرودارم شدی ممنون

فدای چشمهای همیشه خیس مهربانت

خدای بهشته

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!!!

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!!!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!!!

جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو میدهد!!!

الهی: نصیرمان باش تا بصیر گردیم!!!

بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم!!!

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم.!!!

شهید شوشتری

این روزها دلم برای خودم آدمها ،درختها،زمین و آسمان ، عشق ، لبخند و هر چه دریغش کرده ایم از خود تنگ می شود  . دلم برای همه چیز و همه کس می سوزد.

این روزها "روزهای ناگزیر" منند .   روزهای بیقراری و بی طاقتی     

روزهای بی طبیبی درد

الهی طبیبی!

خدای بهشته

 "این روزها که می گذرد ، هر روز    احساس می کنم که کسی در باد     فریاد می زند    احساس می کنم که مرا    از عمق جاده های مه آلود     یک آشنای دور صدا می زند    آهنگ آشنای صدای او     مثل عبور نور    مثل صدای آمدن روز است   آن روز ناگزیر که می آید       روز وفور لبخند     لبخند بی دریغ    لبخند بی مضایقه ی چشم ها   آن روز   بی چشمداشت بودن  لبخند    قانون مهربانی است   

 روزی که     گلها اجازه داشته باشند     هر جا که دوست داشته باشند   بشکفند     دلها اجازه داشته باشند    هر جا نیاز داشته باشند     بشکنند

 ای روزهای خوب که در راهید!   ای جاده های گمشده در مه !    ای روزهای سخت ادامه !      از پشت لحظه ها به در آیید !     ای مثل روز ، آمدنت روشن !    این روزها که می گذرد ، هر روز      در انتظار آمدنت هستم !        اما    با من بگو که آیا ، من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟"

"قیصر امین پور"

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

دلم عجیب تنگ کسی ست ، کسی که هست ولی برای دیدنش چشمهای من لایق نیست!

دلم عجیب پردرد کسی ست ، کسی که دردکش عالم است و عالم عین خیالش نیست!

دلم عجیب بیقرار کسی ست ، کسی که قرار بود آقای من باشد و هست ولی دل من نیست !

زبان دلم پر از دوستت دارم ولی عملش نیست

عمل ثمر است و سود به حالش ، ثمر همیشه با دل تو آشناییست که گاهی نیست...

دلم عجیب گرفته از گناههای ریز و درشت

دلم عجیب گرفته از توبه های هر شب خود

دلم گرفت که شاعری از سرم پرید

دلم گرفت که پرواز یادم رفت

دلم گرفت که هیچ نکردم برای دلت

خدای بهشته

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/٩ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

 

(مریم)

خدای خوبم سلام .من را ببخش . دلم خیلی پر درد شده بود آن قدر که به تنگ آمده بود . طاقتم طاق شده بود ازخودم هم بریده بودم. اینقدر غرق غم خودم بودم که حتی چشم هام خدا راهم نمی دید . خیال می کردم مدتهاست ندیدم ولی این حقیقت نداشت فقط یادم رفته بود. خیلی دور شده بودم . یک جای خیلی دور از خدا گم و واله و حیران . گفتم رها کنم دلم را شاید به دوایی رسید . دلم هم بچه شد و قبول کرد از همان دور دیدم چه ذوقی کرد از این که پی لذت می رفت پی هوسهای کوچک فانی و آنیش . طعم های متفاوت را مزه کرد بازی اش گرفته بود.  فقط خدا رحم کرد که همبازی اش شیطان نبود فرشته بود . فرشته آرام نشست و نگاش کرد. زل زد به رقص دل و تاب خوردنش. حتی لبخند هم نزد ولی دلم به نگاه خالی فرشته خوش شده بود.تا آخر خدا به میدان آمد دست دلم را گرفت گفت بیا نگاه کن . دلم گفت من آسمان نخواستم طاقت دیدن هم ندارم خودت که دیدی . خدا خندید و این خنده خیلی گران بود برایم. این بار لبخند نبود .خدا خوشحال نبود از دستم . پی اش رفتم . چشمهام را باز کرد گفت تو کی از عالم غیب خبر داشتی که من خدا خبر ندارم؟ کی به تو اینها را گفتم که گفتی . دنبال منی ؟ من که همه جا هستم ! نه فقط جایی که دلت می خواهد !داشتم کم کم می فهمیدم چرا گم شده بودم . ولی هنوز گم بودم نمی فهمیدم کجا اشتباهی رفتم . آخر من قبل از این ماجرا هم گم بودم . خدا چند قطره باران به صورتم پاشید چشمهای دلم کمی وا تر شد بعد دوباره آرام آرام مثل املای اول دبستان با همان زبان ساده همان ها را گفت گرچه تمام حرفهاش را فهم نمی کردم ولی خواب از سرم پریده بود . فرشته هم نبود. دوباره من مانده بودم و او و اشتباه ! و شرمندگی ! ولی خدا  اصلا به رویم نیاورد این همه اشتباه  و کوتاهی را ، لبخند زد و همین کافی بود تا جرأت و جسارت پیدا کنم . ( این نزدیک پر بود از بیراهه های من که باید برمیگشتم) خدا گفت نگاه کن آن دور دورها را . تمام راه را نشانم داد . گفت تو سستی نکن کوتاه نیا ببین آخرش منم همه چیز فراهم و محیاست برای رسیدن . حرف من را باور داری یا حرفهای آدمها ؟ و دلم آرام گرفت . فرشته من را ببخش!

(طه)

 

خدای بهشته

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

وبدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

 مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست

دو چیز را همیشه فراموش کن:

خوبی که به کسی می کنی

بدی که کسی به تو می کند

دنیا دو روز است:

یک با تو و یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو. چرا که هر دو پایان پذیرند.

 به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

 در دنیا فقط 1نفر هست که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف میکنند و همیشه در کنارتو و به فکر تو می تواندباشد:خدا

 بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکیش جبران شود.

نویسنده :‌فعلا اطلاع ندارم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

عید نیست عیدی که

توی حساب من پولی هست و توی دستی تکه نانی نیست

توی فکر من علاجی و دوایی هست و توی فکری غمی ودردی

 " دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟"

قیصر امین پور

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

 

 

به زودی...

 

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

قیصر امین پور

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

 

خدای بهشته

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

مرا  صبوری می کنی عجیب نیست؟! عجیب است ! گرچه غریب نیست ...

منی که نه هزار سال طاعتت کرده ام نه مقربت بوده ام!

ابلیس با آن همه اطاعت از تو ، فقط یک بار خبط کرد ! فقط یک بار اطاعت نکرد! فقط یک بار خواسته ی خودش را به تو ترجیح داد !فقط یکبار کاری کرد که تو راضی نبودی! همه ی عمرش پی رضایت و خوشنودی تو بود! و یکبار مقابل تو ایستادن کافی بود تا رانده شود؟!

آدم و حوایی که زمین و آسمان را امر فرمودی سجده شان کنند ! آدم و حوای به این عزیزی فقط یک بار نافرمانی کردند! فقط یک بار وسوسه شدند! فقط یک بار خواهش قلبشان را به امر تو ترجیح دادند !  و یکبار هوسی شدن کافی بود برای رانده شدن!

و تو آنها را راندی

تو آنها را خلع کردی

همه چیزشان را گرفتی

نظر از رویشان گرداندی

چه ها که سرشان نیامد ، سرِ همین یکبار...

رانده شدند سر همین یکبار!

آن وقت من

منی که هر شب و هر روز بارها کارها می کنم که تو راضی نیستی !

چه نافرمانی ها از اطاعت امرت!

چه هوس ها که به خوشنودی تو ترجیح می دهم!

چقدر کارها و هوسها کرده ام که تو نه خوشنود می شوی و نه راضی هستی!

بدتر از آن تو نهی ام  هم کرده ای!

 

مقرب ترین ها اگر یکبار نافرمانی کردند و آن بر سرشان آمد... منی که هر روز بارها نافرمانی ات می کنم چه بر سرم آمده و می آید؟!

 

بدترینش همین که از تو این همه دورم، ترا نمی بینم، نمی بویم ، نمی جویم...

و کمتر از این که چه چیزها که از آن خبر دارم و ندارم و این نافرمانی از من دور کرده و گرفته و در حسرت آنم!

 

چه چیزها که فراموش کرده ام و این همه یاد می گیرم ولی آن یادم نمی آید

چه چیزها که باید باشم و فرسنگها تا من فاصله گرفته

 

خدایا ! آدم با آن یک گناهش فقط خواست ببخشی اش

من با این همه گناهم هر لحظه از تو چیزی می خواهم ! توبه هایم را زود یادم می رود ولی بخشندگی ترا هرگز ! چه پرتوقع و بیهوده !

ابلیس با آن یک گناهش بخشیده هم نشد حتی !

چون جبران نکرد ! چون برنگشت ! اشتباهش را درست نکرد!

من با این همه گناه جبران نکرده چه کنم؟! چه کنم ؟!

خدایا مرا ببخش! ببخش ! ببخش !

 

نگو که :

می شناسی ام که اهل این حرفها نیستم ! مرد این راه نیستم!

نگو که آدم بشو نیستم ! چه رسد اعلی شوم ...

نگو... نگو....

نگو که توبه ی گرگ مرگ است

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو         آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

نگو که تا تمام شوم در همین دور تسلسل می مانم و بالاتر از دنیای بی رنگ هوسهایم را نخواهم دید!

از جان برون نیامده جانانت آرزوست
موری نه ای و ملک سلیمانتآرزوست
موری نه ای و خدمت موری نکرده ای
وانگاه صف صفه مردانتآرزوست
بر درد نارسیده و درمانت آرزوست
بر خوان عنکبوت کهبریان مگس بود
شهپر چو جبرئیل مگس رانت آرزوست
خدایا قسم به این قلم که برایت و برایم اینقدر عزیز است که تو با آن با من حرف بزنی

قسم ! بگو... نه ! نگو چه فایده دارد بگویی وقتی زود یادم می رود؟!

خدایا ! گفتم بگو ، گفتی ! من گوش نکردم...

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی   پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان منای

گفتم زود یادم می رود ، یک شبه آدمم کن ! امتحان آدم شدن گرفتی ، من رد کردم !

خدایا خودت بگو با من چه باید کرد ...

خدایا این همه زحمتم کشیدی و به باد دادم ، خودم هم مانده ام با خودم چه کنم .

ولی می شود یک بار دیگر قول داد نه؟!

قول می دهم تمام سعی ام را بکنم که دستت را رها نکنم ، قول!

بگیر دستم را...

وان را که منم خرقه عریان نشود هرگز ... وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

 

خدای بهشته

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٠ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

صبح حرفی نداشتم حوصله اش نبود ولی الان پر پرم ، با یک دنیا سپاس!

مصدرهای به درد بخور زندگی یک روح

اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آینه یی روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن، توی راه پله ها به جناب آقای... یک اردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر... دست دادن، هر چند سال یک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف ، بیکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود یکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن، دچار نصایح مشفقانه عقلای خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تیپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از دید و بازدید و دعوت و منقل از زیر کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خرید کردن و برای اقوام سوغات تهیه کردن و شرفیاب شدن و در برابر شوخی های خنک آقای رئیس مجبور به لبخند شدن و نظام وظیفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر... را دیدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسیس دو پولی مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه های درس های آقای.... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسیله دکتر... و... دیدن و با آب و نمک و صابون یک دست تنقیه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بیسواد بیمزه بی همه چیز که یعنی موج نو، یعنی آنارشیست، بحث علمی کردن، گیر سوال های پسرهای... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشیدن و مبتلای تعریف های خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا دیدی که یک مرتبه این دکتر... است که راجع به مقام حیرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هیچ راه گریزی نداری، خود را یکهو تو حوض آب انداختن. اگر یک سال دیگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاریس، کنار کلیسای زیبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار دیگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشیدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسینیون عشق ورزیدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگین گور آبی اش تنها نگذاشتن، گاه گریستن و هیچ گاه ننالیدن، بی نیاز بودن، خود جزیره خویش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عین القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفیق بودن، محشور بودن، هرگز تسلیم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسید یک پس -کلگی چنان به جناب آقای دکتر... نواختن که چشم هایت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهایی و غم و بی نیازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ایمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاریخ علی، از جغرافی کویر، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عین القضات و حلاج، از شهرها پاریس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسیقی ها سونات مهتاب گاستون دفین، از صفحه ها رین دو رین و از گل ها هوما و از اشیا شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بیفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازیچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزیدن، وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بیهودگی چون زندگی من و خواهری چون بتول مزینانی من داشتن و آینده او را که چون آینده برادرش است به نیروی دعاهای نیم شبان از باران استجابت های خدایی سیراب کردن. اینهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من. والسلام

علی شریعتی

یکی یکی باید خواند با تأمل :

 شروع زندگی دکتر اندیشیدن بوده ، بعد خواندن بعد نوشتن بعد به پرستیدن رسید و بعد پرستش به ارادت و در ارادت عصیان کرد و تنها شد و رنج کشید و .... نرمش و پذیرفتن جای گفتن شنیدن ، زندان قزل قلعه ، تصنیف خوان معروف فرانسوی، عقلای خاطر جمع، بچه های مزلفهای لوس هم شاید تعبیر دیگران از خودش بوده ؟؟!! ماسینیوس که اسلام را بهتر از من و شمای مسلمان می شناسد مثل هانری کوربن و همه هیچند و من عاشق هیچی هستم که تو آفریده باشی اش ....

کلاس استاد مصطفوی

عجب قشنگ بود حرفهای دکتر و تعبیر آن توی دلم ... خدای خوبم بی نهایت سپاسگزارم این روزهای بعد مریضی که قدر نفسها و حرفهای ترا بیشتر و بهتر می فهمم با تک تک رگ و خونم عطر مهربانیهایت را لمس می کنم و به سرتاپای وجود نازنینت چه می نازم و مست می شوم و مسرور.

ممنونم که گل نازنازی باغبانم نکردی که با یک باد پرپرشم.

ممنونم اگر عین درخت توی بیابان ، رنج و دردم دادی تا هیچی نتواند خرابم کند.

این روزها بدجوری محو و مبهوت این همه مهربانی شده ام ، قدیم می گفتیم حکمتی که سر ازش در نمی آوریم و سردرآوردن از همه چیز چقدر شیرین است !!! آنقدر که ارزشش را دارد تمام رنجهای عالم را به جان خرید ...

 الهی : صبری و درکی و ایمانی و همتی !

خدای بهشته

...
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من. تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند...
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
و بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.


مشیری.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٠ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

مطالب جالبی در قرآن کریم دیدم؛ که بارها دیده بودم ولی همیشه ساده رد می شدم و به نظرم خیلی کاربردی نبود فقط در حد یک نصیحت میومد ....

انگار تا از زبان یک روانشناس مشهور خارجی یا حداقل کسی غیر از خدا حرفی را نشنویم  دلمون نمی خواد درکش کنیم !

و اما حرفهای خدا:

و فی انفسکم افلا تبصرون :

یعنی همه چیز درون خود شماست ، چرا نمی بینید؟!

 

این همه چیز ، چیزی بالاتر از قانون جذب و حرفهای فیلم راز 1و2و3 و ... هست.

و فعال کردنش هم کمی گسترده تر از اون!

البته من هنوز کلام خدا شناس نشدم که کامل بتونم درکش کنم ،

ولی در قرآن خدا به زبان خیلی ساده و روانی صحبت کرده و  من خلاصه ی چیزی که فهمیدم را می نویسم:

 

1-  همه چیز درون خداشماست ، اگر چشمهاتون را باز کنید و در کلام خدا تأمل و تدبر کنید تا تمام  رازهای خلقت را درک کنید.

این قدرت بی نهایت درون را با تصفیه ی نفس و دوری از اخلاق رذیله به فعلیت می رسونید و قابل بهره برداری میکنید.

 و چیز جالبی که راجع به کمال گفته اینه که : برای کمال بجای اینکه(قبل) پی علم بریم ، پی مطهر کردن وجود خود از بدیها و پستیها بریم ( خودم دیدم کسانی که به علم زیادی رسیدند و حالا براشون پذیرش حرفها سخت تر شده، عوام بودن زیبایی هایی هم داره مثل ساده پذیرفتن) مثل اینکه جای کوزه سراغ سرچشمه بریم . گنج نزدیکه و ما  دور انداختیمش.

2-چون همه چیز درون خود ماست ، ما فقط باید استفاده کنیم از این نیروی بینهایت پس باید جای توقع و انتظار از غیر ، همه ی خواسته هامون را  از خودمان طلب کنیم . ( یعنی از خودمان توقع داشته باشیم و از خدا طلب کنیم، چون منشأ و سرچشمه ی این قدرت به خدا متصل می شه)

بعد می گه : و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین:

3- این افتخار کمی نیست که خدا از وجود خودم در او دمیدم!...

(خود شما) از همه ی عالم بزرگترید . شما مثل شهرید و جهان مثل خانه.

و جهان را در خدمت خود استفاده کنید. انسان و جهان مثل عابد و معبدند. مثل کشاورز و مزرعه اند. دنیا کشتزار آخرت شماست.

4-دنیا مثل پیرزنی ست که زشتی هایش را به تو می گوید و بعد می گوید باز هم با من ازدواج می کنی؟

زمان دفن عزیزانت دیده ای که به تو می گوید من ثبات ندارم به من باز هم دل می بندی؟

دنیا می گه: من همینم ، درکم کن ! نه اونطوری که خودت دوست داری خیالات بباف در موردم ، خودت را فریب نده!

5- دنیا مثل مادر است . پیش مادرمون بمونیم و به مدرسه نریم ، هیچی نمی شیم. ولی ازش دل بکنیم و بریم مدرسه به مدارج عالی می رسیم. اگر بالا نریم در طبیعت دنیا بمونیم ، یک موجود طبیعی می شیم مثل موجودات دیگر... و در اسفل السافلین می مونیم و بعد به جهنم می ریم . چون خدا گفته ترا برای این آفریدم که از همه ی نعمتهای موجود در وجودت و دنیا بهره ببری و لذت ببری و با اونها خودت را به سرحد لذت و اوج آفرینش برسونی و بهت در ازای این بهره بهشت را میدم ولی اگر لذتی نبردی و خودت را به خاطر بی همتی و بی ارادگی سرگرم و مشغول لذتهای خیالی و گذرا کنی پس بهره نبردی که با اون بهشتی به تو هدیه بدم.

 

اگر بخوام بگم چیزی می دونم و فهمیدم حرفی برای گفتن ندارم  ولی اگر بخوام دوست دارم دیگران را ببینم که در اوج زندگی می کنند اونقدر حرف برای گفتن دارم که وقت کم میارم ( بخاطر همین گاهی حرفی پیدا نمی کنم و گاهی پر از حرفم )

 

آدم وقتی به چیزی فراتر از درکش فکر می کنه رسیدن به اون براش خیلی دور از دسترسه

ولی وقتی درکش کنه می بینه چقدر ساده است !

 

شنیده بودم از تو بسیار ولی تازگی ها بینایم کرده ای!

ادراک نام دیگر بهشت است و جهل نام دیگر جهنم

و سهم ما از این دو بقدر درک و جهلمان

خدای بهشته

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
                                                    عشق آن شب مست مستش کرده بود
                                                    فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
                                                    گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
                                                    بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای
                                                    نشتر عشقش به جانم می زنی
                                                    دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
                                                    مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
                                                    این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
                                                    ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
                                                    من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
                                                    کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
                                                    گفتم عاقل می شوی اما نــشد
سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
                                                     روز و شب او را صـــدا کردی ولی
                                                     دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی
                                                    حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
                                                    درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 


 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

روزها که می روند یکی یکی ، دغدغه ها هم عوض می شوند یکی یکی.

آرزوهای دیروز مال دیروز بودند و هیچ شباهتی به آرزوهای امروز ندارند.

مزه ی خاطره ها هم حتی به کل عوض می شوند.

و آدم خیلی بیشترو سریعتر از اینها کمال پذیر است.

مهم این است که نگذارد چیز خوبی از دستش برود بدون اینکه تمام و کمال بهره اش را برده باشد.

چه خوب است که امروز اگر دستهایم هم پر نیست از فرصتهای استفاده شده ، دلم پر است از شیرینی و رضایت لحظه هایی که هیچ کدام را نگذاشتم از دست برود ؛ که روزی افسوس بخورم که ای کاش قدرش را می دانستم.

اگر برای پر کردن حساب بانکی ام تقلای چندانی نکردم ، برای پر کردن حساب خوشبختی ام تمام تلاشم را کردم ؛ آنقدر که مطمئن باشم چیزی کم ندارم . دارایی ام هم همه ی چیزهایی ست که دلم را خوش می کند و خوشبختی ام را همیشگی.

البته بالاتر از رضایت و دل خوش هم  چیزهایی هست مثلا اینکه خدا و خلقش همه همیشه از آدم راضی و خوشنود باشند.

و بالاتر از آن هم خیلی چیزها...

خدا برای بالا رفتن آدم حدی نگذاشته ،

تنها خود آدم حد و مرز می گذاردبرای همه چیز

حتی برای خوب بودن ، خوبی کردن ، بالا رفتن ، بهتر شدن ، خوشبخت بودن و...

 

خدای بهشته

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

سلام خدای عزیزترین ،‌مدتی بود مشغول خودم بودم و همون لحظه هاست که هیچ چیزی از زندگی عایدم نمی شه ؛‌لحظاتی که غرق تو نیستم.

الان برگشتم ، بدون اینکه چیزی بخوام با اینکه همیشه غرق نیازم ولی چیزی نمی خوام که برگشتنم دلیلش نیازم نباشه ناز تو باشه.

خدای خوبترین من چه بد لحظه هایی ست زمانی که غیر از تو در وجودم رخنه می کنه و سقوط روحم را با تمام وجود می بینم و احساس می کنم ، سقوط می کنم بی تو من را رها نکن .

تو به من آرامش می دی و غرق نعمتم می کنی که من فارغ از غمی اوج بگیرم و من .......

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد.

قول می دم و سعی می کنم این بار متفاوت تر بشم و عهدنگهدارتر . کمکم کن ...

الهی ادراکم ده

ادراک و اراده و ایمانم ده

خدایا غیر از این گمان نکنم به هیچ چیزی نیاز داشته باشم.

فدای همه چیزت دوستت دارم

 

خدای بهشته

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

می گن بهت هم شور می ده هم ادب

میییییییی کشه آدم را

می گن واسش آسون نیست ساکت نشستن و دیدن

می گن داره همین الان می بینه ما را

می گن یه کم باهاش نشست و برخاست کنی چه چیزایی که نمی ده به آدم  واااااای

می گن آتیش گرفتن براش کیف داره اونم چه کیفی!!!

می گن تموم می کنه ،‌امون نمی ده

می گن... می گن ... می گن... ما هم فقط می شنویم می شنویم می شنویم

ای خدا الهی فدای بزرگیت بشم که فقط بشنویمم بهمون حالی می کنی و نشون می دی

آآآآآآآآی کی بشه ببینیم . نه عین حالا فقط از سر لطف تو. از سر لایقی خودمم هم باشه اونم با همه ی وجوووووود با دل و جون

خداجونم خسته شدم از این حال بی حالیه خودم... می خوام باااااحااااال بشم !

حالی که آروم و قرار را بگیره و شروع کنم و برم تا تهش بی توقف.

یعنی می شه یه روز منو بکشی ؟

بمیرم مردنی که ارزش دادن جون را داشته باشه

اگه یه روز خبری ازم نیومد ،بدونید: منو کشته چشماش!

 

خدای بهشته

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

سلام بهترینه دوست داشتنی ترینه من خداااااااا

می دونستم ولی حالا ایمان آوردم یعنی درک کردم که چه طوری :(‌تو به قدر ایمان راهگشایی). فکر می کنم دارم می فهمم: (زندگی یعنی چه؟ بهترین راه چی هست؟)

الهی کمکم کن توانم بده تا طوری که شایسته ی خدایی توست شکرگذار باشم و تشکر کنم.

کم کم بی تابی فهمیدن آینده را از خودم دور می کنم و به سعی می کنم به زیبایی هایی که در حال برای من هویدا می کنی بیشتر توجه کنم .

امیدوارم  پر از امید به اینکه جبران کنم کمی ذره ای از خوبیهات را زود زود

و تو حتما اون روز به من همت عالی و عزم جزم و قلبی صاف و روشن خواهی داد.

(‌سر خوش آن دل که از آن آگاه است )

خبری در راه است...

خدای بهشته

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

خدای خوبترینم  مهربونترینم  عزیزترینم سلام ! با یه دنیا تشکر و یه دنیا معذرت ! تشکر برای اینکه اشتباهم را بهم فهموندی و دیگه اینکه بهم کمک کردی از اشتباهم برگردم و درستش را نشونم دادی !

و معذرت برای این:

من برگشتم یعنی دل و روحم برگشته ولی نه مثل دیروز با غرور و افتخار با شرمندگی از کاری که کرده:

دیروز یک دفعه همه چیز از یادم رفت و روحم سقوط کرد و  عهد شکنی کردم و «دلم گرفت!!!» یادم رفت که تو صاحب اختیاری و همه چیز به دست توست و وقتی قصد گرفتن چیزی از آدم را می کنی قصد دادن چیزی بهتر با خیر و صلاح بیشتر داری.

دلم از آدمها گرفت و حالا اشتباهم را فهمیدم و برای عذرخواهی اومدم. خداجونم خدای بهترینم می بخشیم دیگه نه؟ گفتی آره مطمئنم . تو تو تو آخه عزیزتر از جووووونمی! تو همه چییییییییز منی! همه کس منی! تو خود جووون منی  .من یه ذره از وجود توام(البته وقتی که چیزی که ازم خواستی بشم ). پس ببخشم خواهش می کنم . ممنونم ازت یه دنیا . ممنونم بابت تک تک لحظه ها . بابت این درک که درک من نیست وحی توست . بابت هر کار خوبی که بهم همت و اراده ی انجامش را میدی.

اگر یک روز به چیزهایی که یاد گرفتم عمل کنم اون روز قطعا کنار فرشته ها در مقام امن و صلح الهی دور از هر غم و گرفتاری فقط مشغول توام...

خداجونم الان بابت از دست دادن محل کارم  و رفتارهای صاحب محل و اتحادیه و اماکن و غیره و غیره نه تنها هیچ دلگیر نیستم، بلکه خوشحال هم هستم. کلی هم ذوق و شوق دارم بابت همه ی اینها چون می دونم این همه اتفاقهای عجیب و  بدون توجیح عقلانی من یه حکمت بزرگ پشت سرش هست و الا چه دلیلی داره اتحادیه و اماکن به مایی که از همه قانونمندتر و بی سر و صداتر و بهتر کار می کنیم چند روز یکبار اخطار پلمپ بده یا صاحب محل کار به ما که بی سر و صداتر و وقت شناس تراز همه ایم باید بهانه های مختلف بیاره . یا وقتی بیشتر کارمون فقط به خاطر توست تا پول و خیلی موقعها هیچ پولی از کسی نمی خوایم بازهم عده ای به ما به خاطر گرفتن هزینه ی ناچیز کار اهانت کنند. پس نتیجه می گیرم که اینا همه اش از الطاف توست و پشت همه ی اینها حکمتی زیبا نشسته که  قسمتیش را بهش رسیدم و قسمتیش در راهه.

حالا جالب تر از این حرفها این که اون لحظه ای که از تو با تو حرف می زدم با شور ،و روحم سبک شده بود و بالا می رفت بعد از نوشتنم و حرفهام نوشتم باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل تریم یعنی می دونستم بدون اینکه بدونم که این مصرع قراره اتفاق بیفته و حالا زیر این مطلبم مصرع شاهکار دیگه ای هست :

علت عاشق ز علت ها جداست   عشق اسطرلاب اسرار خداست

وای یعنی حرف و اتفاق بعدی این می تونه باشه ؟ آره خداجونم؟

 همه چیز بسته به یقینیه که من به دستهای مهربون تو دارم ؟!؟! چه قشنگ !‌ اتفاقی که قراره بیفته اینه ! خوب الان می فهمم شوری که در دلم هست شورزدن دل نیست شوره شوقه ! وای چقدر خوبه دلم می خواد بپرم بغلت و ببوسمتا کاش می شد . بازم بگو خداجونم بازم بگو تا بنویسم... یادم افتاد همیشه از بچگی وقتی شروع به نوشتن می کردم چیزی را می نوشتم که توی ذهنم سوال بود و آخر نوشتم یه جواب بود که قبل از نوشتن از اون خبری نداشتم و حالا می فهمم چرا ... این قدرت نوشتن من نبود این وحی تو بود و برای اینکه سوء‌تفاهم نشه توضیح می دم که :

شنیدم  از امام حسین که فرمودند :‌

 تو(خدا)به اون کسایی که چشم امید نبستی هم  بخشش می کنی . افراد با ایمان هم باید همینطور باشند.

(‌خوب حالا می شه فهمید که چرا وقتی خوب نیستم بازم شامل خوبی تو می شم)(‌و چرا حد خوبیهای تو از خوب بودن ما خیلی خیلی خیلی بیشتره)‌ و دیگه اینکه می فهمم  چرا گاهی دلم می خواد به آدمهایی که همه اونها را بد می دونند به دید احترام نگاه کنم  و کمکشون کنم (‌اون لحظه ها شاید نور ایمان هست که به درونم تابیده می شه! و می فهمم که من قاضی هستی نیستم که تشخیص بد و خوبی کسی را بدم و گیرم که کسی بد هم باشه شاید به خوبی من خوب شد!)

از هر باغی گلی چیدم و گلهای زیبایی بود.

روحم باز هم سبک شده ، خیلی آرومم ، شاید به شب نرسیده باز هم اوج گرفت که همین الان هم گرفت و این اعجاز حرف زدن باتوست که یکی دو روز بیشتر نیست که کشفش کردم . چه تو خوبی . کاش همه می فهمیدند تا دیگه هیچ کس غصه ای نمیخورد . خداجونم نمی گم اینها را که فخری بفروشم . چون هیچ کس نیست که بدونه من کی ام . شاید تنها یکی دو نفر بدونند که کی ام پس فخر نیست. فریاده عاشق بودنه من و توست به هم .

دلم می خواد همین جا کنارت بمونم  و باهات تا ابد حرف بزنم آخه از هر کاری لذت بخش و شیرین تره و فقط حرف زدن خالی نیست موقع حرف زدن می فهمم که حرفهات گره گشاست و داره یکی یکی عقده های دلم و گره های فکرم را باز می کنه . اصلا نگران کار مونده و جلسه ی فردا هم نیستم چون اونها درست می شه و چیز چندان مهم و با ارزشی نداره مقدار بیشتری پول و فلسفه ی هنر غرب کنار اینکار! ولی این چیزهایی که داری بهم می گی واقعا مهمند و راه گشا. همه اش هم این نیست که عمل کردن بهتر باشه . این همه کار کردم به قول گلم دیشب می گفت کجا را گرفتیم ؟ ‌بگذار یه بارم کاری را بکنیم که یه جایی را بگیریم !!!

اصلا می خوام هر روز یکی دو ساعتی با تو حرف بزنم ، تو سوالهام را جواب بدی دلمو باز کنی ،‌منم ... عاشقی را ازت یاد بگیرم.

خداجونم خیلی دوست دارم چقدر خوبه که آدم وقتی پولی و چیزی نداره احساس بی نیازی کنه ! راضی باشه نه اینکه خودش را راضی کنه ،‌واقعا از ته دل از همه چیز راضی باشه به چیزهایی که داره ! (البته شوق اوج گرفتن و بالا رفتن را هم کنارش داره)اون وقت اون آدم وقتی پولی هم داشته باشه با نداشتنش یکیه توی احساس خوشبختی و سعادت کردن. و همینطور برای داشتن و نداشتن باقی نعمتها (‌چیزی از ایمان و شوق و خوشبختیش کم نمی کنه به هیچ وجه) ممنونم بابت درکی به این مفیدی .

 

پس خداجونم هر چیزی که دورمون می کنه از تو را ازمون بگیر و هر چیزی که به تو نزدیکمون می کنه و با تو آشناتر بهمون بده و همیشه اونی را بهمون بده که فقط خودت ازش خبر داری که بهترین خیر و صلاحمونه که همون چیزیه که بیشترین رضایت و خوشنودی و تقرب به تو درش هست. یادم نره که خدا به قدر ایمان من کارگشاست .

خیلی دلم می خواست که گلم،عمرم،‌نفسم (‌همسر عزیزتراز جونم )‌هم می اومد اینجا و چیزی می نوشت آخه عین فرشته ی روی شونه ی راستم می مونه که همیشه آروم و ساکته (‌و فقط خوبیهای آدم را می نویسه و موقع بدیها چشمهاشو می بنده و لبخندمی زنه و می شماره 72 ، 71 ، 70 ،‌ 69 ، ... تا من برگردم پیشش و...)‌ کسی چه می دونه؟‌شایدم خود فرشته ی روی شونه ی راستم باشه !‌من که اون را ندیدم !‌ ولی این گلی که می بینم (اینو فقط خودم می دونم ) که بی شباهتم نیست به فرشته ها! فرشته ی من، تو که همیشه و هر جا همه جوره کنارمی ، اگه دوست داری و فرصت پیدا کردی خودت من خیلی خیلی خوشحالم می شم اینجا هم کنارم باشی . هر چقدر و هرجور که دوست داری منو خوشحال می کنه.

 

خدای بهشته

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

 وای وای وای خدایا چه می کنی با آدم.....

نفففس آدم بند میاد وقتی وقتی وقتی ... نشونم می دی که چچچقــــــــــــــــــــــــــــدر دوستمون داری، دسستتو می زنی پشتم می گی :‌بهشته !  من همینجاما! کجا داری می ری دختر!!! فدای صدات بشم ... واااای فدای دستت بشم... قربون مهربونیت ... خداجونم ... خداجونی ... تو چی هستی ... چی کار کنم با تو با خودم با عشقت

 

خدایا خدایا خدایا عاشقتم  نه اینجوریا که نوشتما واقعا عاشششششششششقتمممممم

عاشششششششششششششق

خداجونم خداجونی خداجونمی  خیلی ماهی خیلی! خیلی !خیلی! فدات بشمممممممممم الهی

خداجونمی م م م

می

می

رم

ب

رات

می کشی منو

می کشی با مهربونیت

می کشیم

بکش

وای فدای  کشتنت

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ فدای باختنم

بی ادبیه بگم ولی چی کار کنم الان زبونم بند اومده پس ببخشید منه بی ادب را بذار بگم ! بذار!‌خواهش می کنم!

معرکه ای !!!!! معرکه ! محشری !‌نه خودت بگو بگو بگو چی هستی آخه که دیونم می کنی

می بریم بالا بالا بالا خیلی بالا جایی که در حد فهم من نبوده نمی گنجه اینجا کجاست من کی ام غیر از تو هیچ کس نیستم هیچ چیز نیستم وقتی تو وقتی وقتی خودم آره خودم غیر ترا می پرستم اون وقتا واقعا می گم که هیچی نیستم هیچی هیچی و کمتر از هیچی  

 

خدایا چه ساده پرم می دی ... اونم کی را ... منی که کمتر از هر کاری بندگی ترا می کنم... وای

 

دلم می خواد داااااااااااااد بزنم دااااااااااااااد فریاااااااااااااااد

داااااااااااد بزنم و بگم این حرفا را بگم بگم بگم

یه شعری به ذهنم رسید که بهتر از هیچیه برای گفتنم بهتر از کلمات من که هست

 

وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من...تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله زیر و زار من زارترست هر زمان ... بس که به هجر می دهد عشق تو گوشمال من

(البته عشق تو گوشمال نداره ها ... دور شدن های منه که گوشمال داره)

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو ... دست نمای خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی ... می رسدو نمی رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند... هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من

برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد ... فقر من و غنای تو ،‌جور تو و احتمال من

چرخ شنید ناله ام گفت منال بهشتیا... کآه تو تیره می کند آینه جمال من

 

می میرم برات یه روزی

کاشکی اون روز حالا باشه

بهشتت

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٩ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

سلام

همین جوری اومدم

دلم واست تنگ شده بود

اگه میام اینجا

چون می خوام بقیه هم بشنوند

که تو چقدر بزرگی چه خوبی چه مهربونی

یه روزی که می دونم خیلی خیلی نزدیکه

قدرتش را پیدا می کنم که بتونم از تو حرف بزنم

از تو بگم ازتو بشنوم با تو باشم با تو باشم با تو باشم

با غیر تو نباشم

از غیر تو خالی بشم و بی نیاز

از غیر خودت پناهم بدی به خودت

اون روز را تو بهم دادی من باید بتونم ببینم که همین امروزه

من باید بتونم ببینم که غیر از تو چیزی نیست

نه چیزی هست که ارزشی داشته باشه

نه چیزی که وجودی داشته باشه

خداجونم هیچ وقت نفهمیده بودم تا پیش از این که قدرشناس بودن چه لذتی داره

وقتی از عمق وجودت می گی سبحان الله متشکرم ازت چه حال خوشی داره

هیچ وقت نمی دونستم که تو به کوچکی ما نگاه نمی کنی ،

وقتی می خوای بهمون لطفهای بی نهایت بزرگ بکنی

به دل مهربون و بزرگ خودت نگاه می کنی

نمی دونستم که بزرگترین حرف سکوته

ولی تو با مهربونی و صبوریت یادم دادی

الهی یادم بمونه و لایق بمونم

خدای بهشته

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

عجب! آخه چرا نمی فهمم که چی هستی که اینقدر می تونی مهربون باشی که نمی شه تصور کرد لذت فهمیدنش را

*

چه می کنی با آدم مهربونترین!

می تونی پشت یکی از همین پلکها

طوفانی ترین دل  عالم را تبدیل به اقیانوس آرام کنی!

*

حال این ذره می گه

که ازت چیزی نمی خواد

هیچی نمی خواد

...

*

حتی دیگه جسارت نمی کنه عاشقت شدنت را هم بخواد

نه

از این یکی نمی شه گذشت

اینو همیشه می خواد حتی وقتی که ازت میخواد روزی که تونست غیر لبخندت راتحمل کنه هلاکش کنی

*

حالا

ازت

همون تنها چیزی را می خواد

که تو از اون میخوای همیشه

لبخند!

منو با خنده هات آروم آروم کن

ببند چشمامو رو دنیا

ترا می خوام ترا تنها

 

خدای بهشته

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

1

در حال تکاپوییم
برای رسیدن.
داشته ها بی نهایتند و
دیدن و پیدا کردن و بهره جستن از بینهایت
وقت را پر پر می کند.
برای دیدن لبخند خدا راه دور نیست
نزدیکی اش را ادراک می داند.

2

سلام خدای خوبترینم عزیزترینم بهترینم دوست داشتنی ترینم بزرگترینم...

خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونتم.

اصلا آدم انگشت به دهن می مونه وقتی به خوبی تو فکر می کنه

وای که چی هستی و چه می کنی

چند روزی بود دنبال چیزی می گشتم که تو اونجا باشی

تا اینکه پیداش کردم

قلبم

حالا می تونم بهش افتخار کنم

3

امروز یه روز فوق العاده است

یه روز استثنایی

از همون روزهای سرنوشت ساز

که یه اتفاق به خصوص و عالی را پنهان کرده

ایمان دارم

و فوق العاده آرومم

گرچه دیگران برعکس من فکر می کنند.

 

خدای بهشته

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

خلاق بودن -یعنی دیدن چیزهایی در عالم و آدم، که به چشم دیگران نیاید- آسان نیست. همین که چیزی را متفاوت از دیگران به تصور درآورید، در زمره افرادی قرار می گیرید که انگشت شمارند.

 افراد خلاق دارای مشخصه های زیر هستند:
1) به وضع موجود رضایت نمی دهند و طالب تغییر هستند.
2) در دوران بچگی در محیطی با غنای فرهنگی، پرورش یافته اند.
3) در کار اندیشیدن تاجایی که ممکن است، از قالب و چارچوب می گریزند.
4) اضطراب و دلواپسی شان در کمترین حد است.
 5) استقلال نظر و پویایی بالایی دارند.
6) استبداد رأی در آنها در کم ترین حد ممکن است.
7) موضع گیری آنها ناظر بر بازدهی بیشتر است.
8) تکانه ها و امیال درونی شان با تأکید و تصدیق بیشتر مواجه می شوند.
 9) میزان درگیری ها و تعارضات درونی شان در سطح متعادلی قرار دارد.

«انسان خلاق در فعالیت های فکری خود نرمش و انعطاف پذیری خاصی دارد. او خود را پایبند حفظ و نگهداری وضع موجود که مطابق با نظر وی نیز هست، نمی کند و پیوسته آماده و مستعد آن است در نظراتش تجدید نظر کند و اما به عکس، آن کسی که اندیشه خود را مطلق می انگارد، اعتقاد آتشین به منطقی و صادق بودن نظراتش درباره جهان دارد. او نه، می خواهد و نه، می تواند مواضع فکری خود را با اوضاع دائم التغییر متناسب کند و محکم به آنچه «به گمان او» درست است، می چسبد. چنین شخصی بر خلاف افراد خلاق، انعطاف پذیری فکری ندارد و بسیار قالبی و کلیشه ای عمل می کند.

چشم دل باز کن که جان بینی         آنچه نادیدنی هست آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری                 همه آفاق  گلستان  بینی

بر همه اهل  آن زمین به مراد                گردش  در  آسمان  بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد           و آنچه خواهد دل همان  بینی 

بی سر  و  پا  گدای  آنجا  را        سر  ز  ملک  جهان   گران  بینی

هم در آن پا برهنه جمعی را               پای  بر  فرق  فرقدان  بینی

هم در آن سر برهنه قومی را             بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را                    بر  دو آستین فشان بینی

دل هر ذره ای که بشکافی                   آفتابیش   در  میان   بینی

هرچه داری گر به عشق دهی         کافرم   گر  جویی   زیان  بینی

جان گدازی گر به آتش عشق            عشق  را  کیمیای  جان بینی

از  مضیق  جهات  در  گذری                 وسعت  ملک  لامکان  بینی

آنچه  نشنیده گوشت آن شنوی         وآنچه نادیده چشمت آن بینی

تا به جائی رساندت که یکی                 از  جهان  و  جهانیان  بینی

با یکی عشق ورز از دل وجان               تا به عین الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او . . .

 

منبع: نامعلوم

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

۱ . کنجکاوی را دنبال کنید

“لازم نیست استعداد خاصی داشته باشید.فقط عاشق کنجکاوی باشید “

چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟

پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

۲ .پشتکار گرانبها است

“لازم نیست هوش زیادی داشته باشید ،فقط روی حل مشکلات زمان زیادی بگذارید”

تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .

با پشتکار می توانید به مقصد برسید.

۳ .تمرکز بر حال

“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند ، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد “

تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام میدهید.
انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است .

۴ .تخیل قدرتمند است

“تخیل همه چیز است .می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است “

آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست ، تخیل است.

آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.
۵ .اشتباه کردن

“کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمیگیرد “

هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید .

۶ .زندگی در لحظه

“من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم ،خودش بزودی خواهد آمد”

تنها راه درست آینده شما این است که در “همین لحظه ” باشید .

شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید .،بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید .این تنها زمانی است که اهمیت دارد ، این تنها زمانی است که وجود دارد .
۷ .خلق ارزش

“سعی نکنید موفق شوید ، بلکه سعی کنید با ارزش شوید “

وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می کنید

استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید ، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد .

تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد .

۸ .انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید

“دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن “

شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید ،به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.
۹ .دانش از تجربه می آید

“اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است “

دانش از تجربه می آید . شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید ، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد .شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید .تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید !
وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید .دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید .
۱۰ .اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید

“اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد”

۲ گام هست که شما باید انجام بدهید .اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید ،این یک امر حیاتی است.گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید این ۲ گام را انجام دهید موفقیت از آن شما می شود .

 

منبع:

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

وقتی انسان به مرحله ی خودیابی و خوشکوفایی برسه

اون وقت راجع به کسی حرف نمی زنه

به کسی احتیاج نداره

و از کسی طلب نداره

این مرحله نهایت ثروتمندی و دارایی ست.

این جمله ی استاد لواسانی  بود که اهمیت و واقعیت این موضوع را برام روشن کرد.

دیشب چیز جالبی خوندم که البته هنوز درست درک نکردم چونش شدر موردش فکر نکردم:

دلتنگی جزو رفتارهای درست نیست

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

دنیا را ایده ها و پدیده ها می سازند

دارا   آگاهانند

برنده   نوآورهایند

ثروتمند پذیرنده ها و عملگر ها از این ایده هایند.

 

و فقیر و بدبخت جاهلان و متعصبان و تنبلان

همه چیز هست

فقط باید دید

 خدای بهشته

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

قوانین من برای خوشبختی

1-                   ‌ برای کسی بد نمی خوام و از کسی کینه ای به دل نمی گیرم.

2-                   انعطاف پذیر باشم و خودم را کامل ندونم ولی همیشه واقعا بخوام که کامل تر بشم و از چیزهایی که می دونم استفاده کنم ... هیچ کس کامل نیست توقع کامل و بی عیب و نقص بودن از کسی نداشته باشید.

3-                   آدما بد نیست ما بدشون می کنیم.

4-                   وقتی در زندگی دیگران مشکلی می بینم دنبال عامل بروزش می گردم و سعی می کنم اجازه ندم که در زندگی من هم بروز کنه (‌لازم نیست آدم اشتباهات دیگران را تکرار کنه)

5-                   لحظات تصمیم گیری تمام زندگی ما را شکل می دند ، من خیلی با تأمل و دقت سعی می کنم تصمیم بگیرم. (‌حتی طرز یک نگاه من به کسی می تونه زندگی من را تغییر بده)

6-                   تو یه هر لحظه سعی میکنم قشنگیا را ببینم و ازشون لذت ببرم (‌خیلی موقع ها یه لحظه ی شیرین دیگه هرگز تکرار نمی شه تو عمر آدم)

7-                   تویه آدمها هم سعی می کنم خوبیاشون را ببینم و به بدیهاشون فکر نکنم اینطوری احساس راحتی و خوشی بیشتری می کنم.

8-                   به خاطر یه بدی یا عیب ناچیز روی تمام حسن و خوبیای کسی خط نمی کشم.

(این یه قانون طلایی بود اوایل ازدواج ، برای رفع دلخوری)

به نظرم اون موقع فاصله ها و کمبودها زیاد بود ( فقط به خاطر طرز فکر و نگاهم که اشکال داشت)

که البته الان هر چی می گم دنبال همون عیب و بدی ناچیز هم پیداش نمی کنم  ( می گند موجود خالی از خطا فرشته است ، بنابراین من با یک فرشته زندگی می کنم . که هیچ کس غیر از من از این راز خبر نداره)

9-                   کاری می کنم که با دل آزرده شب نخوابم  و این طوری هر روز را خوب و خوش تموم می کنم .... حتی شده کسی که من را رنجونده میرم ازش عذرخواهی می کنم ، می گم ببخشید اون قدر بد بودم از نظر شما که باعث شدم شما اون رفتاری که من را رنجونده انجام بدی . و معمولا اینطوری خود طرف پشیمون می شه و از دلم در میاره حتی اگه اصلا متوجه رفتارش یا آزردگی من نبوده قبل از اون

10-               باید صبور بود و هیچ وقت خسته نشد  .از اینکه هزار بار دقیقا یک اشتباه را بخشید  و مجددا با طرف با مهربونی توضیح داد که اون رفتار را اگه طور دیگه ای انجام بده خیلی هر دو بیشتر نفع می بریم. و بالاخره نتیجه می ده

11-               ایمان چیزیه که حد و حریم می گذاره برای بد بودن . کسی که ایمان واقعی داشته باشه به حضور خدا تویه زندگیش یعنی باور داشته باشه که خدا هر لحظه کنار اون و شاهد اونه ،خودش را در محضر خدا ببینه هرگز مطمئن باشید کاری نمی کنه که کسی را ناراحت کنه یا اگه بکنه و بفهمه دیگه هرگز اون کار را نمی کنه . خوبی کردن و خوب بودن و خیلی از صفات خوب جزو بایدهای وجودشه و تا بتونه سعی می کنه بدی نکنه و بد نباشه .  پس قبل از انتخاب همسر خیلی مهمه که ایمانمون را قوی تر کنیم و کسی را انتخاب کنیم که حرمت خدا را نگه می داره اونجوری ضمانتی هست که حرمت ما هم همیشه نگه داشته می شه.

12-               قبل از ازدواج هرگز نمی شه عیوب کسی را کاملا واقعا شناخت از هیچ راهی ! به خاطر اینکه زندگی یه کنار هم بودنه دائمی و بدون وقفه است ولی قبل ازدواج به هر حال موقته و گذرا و تعهدی هم نیست .

13-               عشق را هیچ کس جز خود آدم به وجود نمیاره . می گند زیبایی باید در نگاه تو باشد نه در آنچه که می بینی ، یعنی تو با فکرت و نگاهت می تونی یه آدم معمولی و ساده را تبدیل به بهترین و دوست داشتنی ترین موجود زمین کنی . 

14-               حرف زدن بهترین و اولین و آخرین راه حل دلخوریهاست . از هر کسی دلخور هستی بهترین راه اینه که باهاش با خوبی حرف بزنی ، و اغلب اوقات یا سوء‌تفاهم پیش اومده یا طرف اصلا خبر نداشته که این باعث رنجش تو می شه .

15-               هرگز فکر نکنید که خانواده ی همسر را می تونید کنار بگذارید و واقعا خوشبخت می تونید بشید ، خوشبختیتون وقتی کامل می شه که اونها را مثل خانواده ی خودتون بپذیرید و روشون حساس نباشید اون وقت اونها هیچ مشکلی نمی سازند توی زندگیتون ، ‌یا حداقل بعد مدت کوتاهی این اتفاق می افته

16-               قانون 2 تایی نه تنهایی. همه کار را با هم کنار هم +  هیچ کس وظیفه ای نداره در قبال دیگری و همه چیز هدیه ایست بطرف مقابل(البته این هم مال اول ازدواج بود ، الان دیگه هیچ مرزو قانونی نداریم برای اینکه کی کدوم کار را بکنه یا نکنه)

من برای خودمون 2 تا یه قانون گذاشتم ، که همه کار را 2 تایی انجام بدیم و هیچ کاری را تنهایی انجام ندیم. و این قانون باعث شد هرگز از هم فاصله نگیریم . با هم غذا بخوریم ، باهم مهمونی بریم ، با هم کار کنیم و خلاصه همه کار را با هم انجام بدیم.

حتی اگه چیزی باشه که باقی زن و شوهر ها از هم پنهون می کنند ما در حضور هم و با اطلاع هم و با هم انجام می دیم.

یا کارهایی که باقی زن و شوهر ها می ترسند و مخفیانه انجام می دند ( مثلا گاهی که یکیمون کار داریم به اون یکی می گیم یه سر به مادر من یا خودت بزن یا جمعه باید بری پارک آبی با دوستات تا روحیه ات عوض بشه)

17-               لازم نیست مثل هم باشید هر کس مثل خودشه ولی لازمه در یک حد باشید .و فهیم باشیم تا شبیه هم باشیم و هم را بپذیریم

18-               وقتی مشکلی پیش میاد گردن کسی نمی ندازم و به این فکر می کنم که خودم چه طور می تونم حلش کنم

19-               از زمین و آسمون ایراد نمی گیرم و عیباشون را نمی بینم.

20-               تویه هر شرایطی سعی می کنم بخندم ، حتی وقتی کسی ناراحتم کنه .

21-               تویه سختی ها می گم این نیز بگذرد ، همه چیز یه راه حلی داره و به همین زودی خودش پیداش می شه.

22-               از چیزهای خیلی کوچیک هم خیلی خوشحال می شم ، از خدا ، خودم و کسی که داده تشکر می کنم

23-               غصه ی چیزایی که دست من نیست را نمی خورم و تا جایی که بتونم به خدا واگذار می کنم ،قبول دارم که خدا همه چیز را بهتر از من می دونه ،و این که حق با کیه

24-               غصه فقط بازتاب عقل و فکر محدود منه و چیزایی که هنوز نمی دونم

25-               اشتباهات هم حتی گاهی حکمتی دارند ، چه به برسه به اتفاقای بدی که من دخالتی درش نداشتم..

26-               به نظر من همه چیز بازتاب رفتار و اعمال خود آدمه حتی شانس یا رفتار دیگران با ما یا خوشبختی

27-                آدم باید رسوندن دیگران به آرزوهاشون را هم جزئی از رسیدن خودش به آرزوهاش بدونه

28-               به همونی که داریم قانع باشیم . اگه چیزی که می خوایم نشد صبور باشیم

29-               خوشبختی خودش سراغ آدم نمیاد باید برای رسیدن بهش تلاش کرد.

39-  چیزهایی هست که نمی شه اونها را برگردوند  مثل حرف بعد این که گفتی ، موقعیت و فرصت ها بعد اینکه از تموم شد ، زمان بعد اینکه گذشت ، آبرو بعد ریختن و احترام و حرمت بعد اینکه شکسته شد

40-  یا آرزوهام را اندازه تلاشم کنم یا تلاشم را اندازه آرزوهام ، اگه چیزی می خوام باید بهاش را بپردازی و براش تلاش کنم یه تلاش دائم و بی وقفه اگه می خوام خوشبخت باشم باید همیشه مراقب رفتارم باشم و اشتباهاتم را قبل از مرتکب شدن  اصلاح کنم

 

 

خدای بهشته

 

واقعا دوستت دارم ,گرچه شاید گاهی ,چنین به نظر نرسد

گاه شاید به نظررسد ,که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد ,که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان هااست

که باید بیش از همیشه مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

ولی احساساتم جریحه دار شده است

با این که نمی خواهم

می بینم که نسبت به تو سرد و بی تفاوتم

درست در همین زمان هاست که می بینم

بیان احساساتم برایم خیلی دشوار می شود

اغلب کرده تو ؛که احساسات مرا جریحه دار کرده است

بسیار کوچک است

ولی آن گاه که کسی را دوست داری

آن سان که من تو را دوست دارم

هرکاهی ؛کوهی می شود

و پیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

که دوستم نداری

خواهش می کنم با من صبور باش

می خواهم با احساساتم صادق تر باشم

و می کوشم که این چنین حساس نباشم

ولی با این همه

فکر می کنم که باید کاملا اطمینان داشته باشی

که همیشه از همه راههای ممکن

عاشق تو هستم

 

 

نویسنده: الان یادم نیست

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

تو شمع کاشانه   منم چو پروانه    دلم به زلف توست    مزن بر او شانه

تو شمس منی !

نگو که نیستی !

نخند به رویای مولانایی ام

من از خدا یک شمس خواستم

و ترا به من داد

و تو هم برای من از شمس برای مولانا هیچ کم نداری

من با تو خوشم

با تو صاحب آسمان و زمینم

با تو صاحب بهشتم و بالاتر از اینها می خواهم

با تو حس خداشدنم شکفت

ایمان داشتم که با تو و از تو به تو می رسم و تویی و منی دیگر نخواهد ماند

دیدی که شد!!!

پس به من ایمان داشته باشم که

از تو با هم به خدا می رسیم

می دانی چرا؟

چون می دانی که تویی و منی دیگر نمانده است

پس وقتی وجود نداریم

این من و تو

که می شود باشیم؟

غیر از او...

فقط  به عادت همیشگی ات کمی صبوری کن و دستم را محکم بگیر

خدا همین جاست

می بینمش

 خدای بهشته

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

خبر آمد خبری در راه است...      سرخوش آن دل که از آن آگاه است....

دیروز یک روز استثنایی بود

از آن روزهایی که هدیه ی ناب خداست

که سرشار از معجزه است و عطر بهشت

هر شب و هر روز "من با تو" یک روز استثنایی ست

همیشه توی دلم مستیی به پاست

که اگر یک روز به بزم آسمانیمان خدا قدم نهد... وای ...چه می شود...

تو می خندی به مهمانی خدا ( فدای خنده های آسمانیت)

ولی من ترا توی همان مهمانی پیدا کردم و نشان

نشان به آن نشان که هشت سال صبوری کردم ( همه اش به خاطر ادراک کم آن زمانم بود)

وهر که آمد و رفت ( که کم هم نبودند) پا توی دلم نخواستم بگذارد!

خدای بهشته

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

 حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.تنها خدا بود که به من نمی خندید.و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...

 

 

 

 

 

 

(عرفان نظرآهاری)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

قبل از هر چیز متنی از خانم نظر آهاری عزیز می گذارم ، جواب سوالم در چند پست قبله به هوس بهشتی . که خودم یادم رفته بود.

عرفان

عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است....خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.

اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است.... و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر. هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد.... اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.

 

عرفان عزیز بابت قلم پر صلابتت ممنونم

خدایا بابت شمشیری که هر بار شکست دوباره از نو ساختی هزاران هزار ممنونم

کمکم کن پیروز بشم تا به تو ببازم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

من چیزهای خیلی جالبی یاد گرفتم که با اون برای خودم،زندگیی شبیه بهشت ساختم. چند مورد اصلیش را اینجا ذکر می کنم؛

خیلی چیزها هست که:

 نمی دونیم ، یا نشنیدیم؛

یا شنیدیم ولی باور نکردیم؛

یا باور کردیم ولی عمل نکردیم؛

"که می تونستند زندگیمون راخیلی متفاوت تر از الان کنند!"

 ·         بشر موجودی نسبتاً راحت طلبه

"همینی که هست " و سر کردن با نامطلوب هاش را ترجیح می ده به رسیدن به آرزوهاش (با کمی به چالش افتادن واز راحتی هاش کم کردن)

 ·         من نمی دونم چرا آدمها باور نمی کنند زندگی ایده آل و بدون مشکل وجود داره .

من همچین زندگیی دارم ( یعنی ساختم)

خیلی سخته پذیرفتن این مسئله برای آدمها که مشکلات و غم هاشون به دست خودشون و افکار و اعمالشون ساخته شده

"یعنی هیچ چیزی خارج از این قاعده نیست!"

-          من به یک مسئله ی فوق العاده جالب رسیدم ،

جالبی ش این که این را بارها شنیده بودم و پذیرفته بودم ولی بهش عمل نکرده بودم تا عینی ندیده بودم.

 ·         تمامی اتفاقاتی که در زندگی ما رخ می دند(‌و ما اونها را نمی خواستیم) که شامل رفتار دیگران با ما نیز می شه تنها نتیجه ی دو چیزه:

1-       ترس از چیزی

2-       یا انعکاس رفتار خود ما

 توضیح:

1-       اولی یعنی اینکه ما از چیزی می ترسیم و نگران اون هستیم ( چیزی نامطلوب ) که روی اون معمولا تمرکز می کنیم

و به این صورت اون اتفاق نامطلوب را با تمام وجود به سمت زندگی خود جذب می کنیم.

 2-       دومی یعنی رفتاری که دیگران با ما دارند دقیقا از جنس رفتاری ست که ما با اونها داریم.

مثلا من در زمانی کاری را انجام دادم که هیچ کس متوجه نشد ولی همسرم خوشش نمیومد.

و فردای همان روز متوجه شدم همسرم دقیقا همون کار را بعد از من انجام داده و ...

دروغ بگید =>دروغ می شنوید .

شک کنید => مورد شک واقع می شید .

و یک انعکاس جالب از این مورد محبته :

وقتی نسبت به کسی احساس منفیی دارید و در ظاهر از او پنهان می کنید =>

عین همون احساس در اون شخص شکل می گیره و شاید او قدرت پنهان کاری شما را نداشته باشد .

   پس هر موقع کاری خواستید انجام بدید( یا رفتاری بکنید) فکر کنید اگه کسی از عزیزانتون این کار را انجام داد خوشحال می شید؟! یا اگه کسی در مورد شما اون کار را انجام بده دوست دارید؟ ( و اگه انجام بدید شکی درش نیست که انعکاسش را میبینید)

 ·         خودتون را جای دیگران قرار بدید:

برای قضاوت کردن همیشه خودتون را جای دیگران قرار بدید .

ببینید اگه جای اون شخص بودید و همین کار را می کردید به نظرتون درست نمیومد؟

 ·         حساسیت را  لغو کنید از افکار و رفتارتون ، چون همه چیز را بدتر می کنه.

·         برای تغییر آدمها روی اونها فشار آوردن معمولا یا نتیجه ی عکس می ده، یا اون تغییر را بوجود می آرید به همراه تغییرات بدتر! (‌مثلا به فرزندتون آروم بودن و شلوغ نبودن را یاد میدید بدون اینکه بدونید اون در آینده به خاطر آموزش غلط شما دچار ترس و تردید و اضطراب و کمبود اعتماد به نفس و ... خواهد شد.)

 ·         تغییراتی که می خواید بدید ، باید در مورد زندگی خودتون ( و شخص خودتون ) باشه . و ا لا نتیجه نمیده.

وقتی خودتون اینطوری فکر و عمل کنید بهتون اطمینان می دم که دیگه هیچ نیازی به تغییر دیگران ندارید.

 ·         بعضی ها این حرفها را باور کردند و می گند ما به اینها عمل می کنیم ، بعد کمی صبر می کنند و نتیجه ای نمی بینند ، و اون زیر همه چیز آماده ی شکوفه زدنه و فقط نیازمند یک شکافه. و همون موقع ناامید می شیم و می گیم این کارا نتیجه نمی ده ، و اون شکوفه برمیگرده زیر خاک

یه داستان هست راجع به ابزار شیطان ، که می گه قدرتمند ترین و بهترین ابزار من ناامید کردن آدم هاست.چون همیشه جواب می ده.

 ·         سلامت روح و روان و آرامش فکری و زندگی در یک چیزه :

ببخشیم یا فراموش کنیم ( هر آنچه که آزاردهنده به نظر میاد)

حمل با خود = تکرار

هر احساس و فکر بد و منفی که در خودمون نگهش داریم ، باعث می شه اتفاقات بد مدام تکرار بشند.

 و در آخر اینکه همیشه پذیرای تغییراتی باشید که نتیجه ی مثبتی می گذارند تا هر لحظه در حال ارتقاء‌سطح زندگی و فکر و روحتون باشید....

خیلی ها قبل از شما،چیزهایی که شما به اون نیاز دارید برای خوشبختی و موفقیت را تجربه کردند، پس نیازی نیست همه چیز را تجربه کنید . به دنبال نتایج گرفته ی شده ی اون اشخاص از علم و ادراکشون و شکستشون برید تا به پیروزی برسید....

 

خدای بهشته

 

 گفتند یافت مینشود جستهایم ما

یعقوب وار وااسفاها همیزنم

والله که شهر بیتو مرا حبس میشود

پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

یک دست جام باده و  یک دست جعد یار

میگوید آن رباب که مردم ز انتظار

من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

 

گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

وان لطفهای زخمه رحمانم آرزوست

زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

فکر کردم اینجا بنویسم شاید کسی چیز تازه ای از حرفهام بفهمه یا من چیز تازه ای از کسی یاد بگیرم

ولی به نظر میاد خیلی زوده تا من بتونم چیزی یاد کسی بدم

پس باید خیلی بیشتر از این یاد بگیرم و مطالعه کنم و تجربه کنم تا بتونم بیشتر از این حرف بزنم

همه ی چند هزار صفحه تحقیقم را باید چند بار دیگه مطالعه کنم و برام ملموس تر بشند تا بتونم در موردش اظهار نظر کنم

گرچه تا همین الان هم تمام استفاده ام ازش سود و منفعت بوده

ولی وقتی آدم حرفی را می زنه که باید شنیده بشه باید روش خیلی فکر و تامل کرده باشه

باز هم هر چیز جالبی که به نظرم اومد را اینجا یادداشت می کنم که خاطرم بمونه

 

خدای بهشته

 

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

 

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

 

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقصآور

 

که از هر رقعه دلقش هزاران بتبیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

 

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا زپیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

 

که در حسن تو لطفی دید بیش از حدانسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

 

مباد این جمع را یا رب غم از بادپریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

 

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی کهدرمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

 

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ

 

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

هیچ کس وسوسه اش نکرد،هیچ کس فریبش نداد،اوخودش سیب راازشاخه چیدوگاززدونیم خورده دور انداخت.اوخودش ازبهشت بیرون رفت ووقتی به پشت دروازه بهشت رسید،ایستاد.انگارمی خواست چیزی بگوید.چیزی امانگفت.خدادستش راگرفت ومشتی اختیاربه اودادوگفت برو؛زیراکه اشتباه کردی.امااینجاخانه توست هروقت که برگردی؛وفراموش نکن که ازاشتباه به آمرزش راهی هست.اورفت وشیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچکترازآن بودکه اورابه کاری وادارکند.شیطان موجودبیچاره ای بودکه درکیسه اش جزمشتی گناه چیزی نداشت.اورفت امانه مثل شیطان مغرورانه تاگناه کند،اورفت تاکودکانه اشتباه کند.اوبه زمین آمدواشتباه کرد،بارها وبارها.اشتباه کردمثل فرشته بازیگوشی که گاهی دری رابی اجازه باز می کند،یادستش به چیزی می خوردوآن رامی اندازد.فرشته ای سربه هواکه گاهی سرمی خورد،می افتدودست وبالش می شکند.اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب بودکه گاهی کسی به تن می کند.اماماهمیشه تنها لباسش رادیدیم وهرگزقلبش راندیدیم که زیرپیراهنش بود.ماازهراشتباه اوسنگی ساختیم وبه سمتش پرت کردیم.سنگهای ماروحش راخط خطی کردومانفهمیدیم.امایک روز او بی آن که چیزی بگوید،لباسهای نامناسبش را ازتن درآوردواشتباههای کوچکش رادورانداخت ومادیدیم که اودوبال کوچک نارنجی هم دارد؛دوبال کوچک که سالها ازماپنهان کرده بودوپرزدمثل پرنده ای که به آشیانه اش برمی گردد.اوبه بهشت برگشت وحالا هرصبح وقتی خورشیدطلوع می کند،صدایش را می شنوم؛زیرا اوقناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.

در سینه ات نهنگی می تپد

عرفان نظرآهاری

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

گذشتن از اون موجود نازنین منظورم نبود گل من

گذشتن از راحت طلبی و هوس خودم بود

اصلا مگه بهشت بده؟ یا کمه؟

اصلا مگه می شه آدم از خودش بگذره و از خدا؟؟؟!!!

بالاترین همین جاییه که بدستش آوردم

فقط کافیه کهنگاهم را بهتر کنم و ازش استفاده کنم

 خدای بهشته

پی نوشت: پیغامتون را به اسم بنده می گذارید و می رید!

 خیال می کنید نه می شناسمتون نه قابل جبرانه ؟

بهتر اینست که خودتون حرفتون را تصحیح کنید!

شب خوفناکی ست و من منتظر ... 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

من در بهشتم

همیشه خوشم ، عالیم ، غرق سرور و لذتم. من عاشق تمام دنیام ، عاشق خودم ، عاشق همه چیزش ، بدی وجود نداره . همه چیز زیباست. چون همه چیز تجلی ذات خداست و نشان خداست. چیزی که قبلا اسمش را بد و زشت می گذاشتم الان دقت که کنم می بینم نه اینطور نیست فقط کمی نقص و کوتاهیه که قابل جبرانه. من بدون موسیقی می رقصم  چون زندگی زیباترین و موزون ترین ساز و نوا را داره .توازن و حرکت با آهنگ زندگی واقعا زیباست.انگار همیشه در دلت بزمی به پاست تمام نشدنی.

عاشق شدن خیلی لذت بخشه و لذت بخش تر از اون در عشق فنا شدنه و با اون یکی شدنه ( و اون وقته که بها پیدا می کنیم)

اگر در زندگی شتاب بگیریم ، خیلی سریع تر از دیگران جلو میریم .

عاشق شدن هم یکی از راههای شتاب گرفتنه. حتی اگه به هیچ چیزی هم نرسیم ادراک و زیبابینی که به آدم می ده به تمام پیشرفت ها و موفقیت ها می ارزه. دانایی و ادراک واقعا لذت بخشند و به زندگی رنگ و بویی خدایی و آسمانی می بخشند.

 

خدای بهشته

تنها خوبی دانستن است

تنها بدی نادانی


نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

چیز جالبی که وجود داره اینه که اگه کسی از تو بدش میاد ، این نشون می ده که تو یه جای دلت یا فکرت نسبت به اون احساس منفیی داری، در واقع هر کاری که دیگران با ما انجام می دند بازتابی از رفتار یا حتی تنها افکار خود ماست ( این را با اطمینان می گم)

اگه از بدیها به کسی نسبت دادم ( حتی یه کم ) ، قطعا خودم را باید اصلاح کنی

وقتی نسبت به کسی احساس بدی داشته باشیم چه نشونش بدیم یا بروز بدیم یا ندیم اون شخص می فهمه و اون هم احساس بدی نسبت به ما پیدا می کنه

من این مطالب را عملی امتحان کردم

اول وقتی کسی کاری کرده بود که به نظر من حقم را خورده بود وقتی می دیدمش حس خودم را توی چشماش می دیدم

بعد نشستم و خودم را جای طرف مقابل قرار دادم و دیدم اگه جای اون بودم کاری که اون کرده بهترین انتخاب برای خودش بوده و در ضمن لطمه ای هم به من نمی خواسته بزنه فقط به فکر و صلاح خودش بوده که این کاملا منطقیه

بعد این که اون شخص آدم خودخواه و ظالمیه را با این فکر عوض کردم که خیلی مهربون و دوست داشتنی و منطقیه

و بعد توی چشمها و رفتار و نگاه اون شخص دیگه اون نفرت را ندیدم و به جاش مهربونی دیدم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

در مورد زندگی چیزهایی عجیب و شگفت انگیزی وجود داره که سعی می کنم ازشون بنویسم

دفتر کار من بابت اکثر خدماتش هزینه های بسیار اندکی دریافت می کنه ،حتی مشاوره ها رایگان. به خاطر اینکه اقشار آسیب پذیر هم با مشکلی مواجه نشند برای گرفتن خدمات.

یک روز برای کسی کاری انجام دادم که دم از زیرکی و هوشش می زد به خاطر شغلش و در آخر همون هزینه ی ناچیز را گفت الان میارم و نیاورد.

و یک روز اون شخص را دیدم با یک دادخواست به خاطر اینکه هشتاد میلیون پولش را یک نفر آشنا که اصلا انتظارش را نداشت گرفته بود و هیچ راهی برای پس گرفتنش نداشت .

نمی گم دلیلش اون چند صد تومان ناقابل بود

ولی به نظرتون چیزی غیر از این می تونه باشه

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

مژده آمد خبری در راه است...

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

 

خیلی خیلی کم هستند اونهایی که هم می دونند و هم پذیرفتند

اگه؛  هم می دونی! هم پذیرفتیش !

پس بگم در طالعت نور دیدم و معجزه ای بزرگ در حال به وقوع پیوستن

نه فهمیدنش سخته نه پذیرفتنش بعد از دیدنش

ولی قبل از رسیدنش کمی برو بیا داریم تا قبول کنیم خیلی چیزهایی که شنیدیم و یاد گرفتیم هیچ ربطی به حقیقت نداره و فقط یه بازی بوده برای سرگرم کردنمون

مثل مبارزه با تروریسم ، مبارزه با جنگ ، مبارزه با بدح...

خدای بهشته

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

همه می دونیم که ذهن انسان یک قسمت هوشیار داره ( همون 10 درصدی که ازش ممکنه استفاده کرده باشند بعضی ها) و 90 درصد به صورت نیمه هوشیار و ناهوشیار ( که فقط اونهایی که معجزه را تجربه کردند در زندگیشون ازش استفاده ای کوچک کردند)

چیز شگفت انگیزی که فهمیدم اینه که این ناهوشیار قابل فعال سازی و استفاده ی آگاهانه است و استفاده ی آگاهانه و سودمند ازش مساویه با تبدیل زندگی به یک معجزه ی جاودانه و هر لحظه را معجزه کردن. خوب دلیلی دارید برای اینکه زندگیتون هر لحظه اش یه معجزه ی شگفت انگیز نباشه؟

امتحانش که هیچ ضرری نداره پس حداقل یه بار امتحان کنید .

 

می دونید ذهن ناهوشیار چیه و چه طور عمل می کنه؟

1-    واقعیت        برای ذهن ناهوشیار همان است که ذهن هوشیار می گوید

2-    ذهن ناهوشیاربدوخوب/درست و غلط/مفید و غیر مفید/را نمی تواند تشخیص دهد

در یک کلام ناهوشیار شعور نداره

3-    تمام          فرمانهای هوشیار را           بدون چون و چرا اجرا      می کنه

4-    به تمام/احساسات/رفتارها / ارتباطات / فعالیت های داخلی بدن تسلط داره.

5-    مکان و زمان نداره و           به همه ی زمان ها و مکان ها دسترسی داره.

6-     تصاویر ثبت شده راواقعی می کنه و/جذب و پخش های نامربوط را حذف می کنه.

7-    با انرژی کیهانی در ارتباطه و                       منبع بی انتهای انرژیه.

8-    ناهوشیار آدمها با هم ارتباط دارند.

9-    به خواسته ها و اهداف ما بی اندازه حساسه ومثل مأمور معذور ،

مسئول برآورده شدن این خواسته هاست.

 از تمام امکاناتی که داره استفاده می کنه                 تا ما به خواسته هامون برسیم.

10-جهان با همه ی امکاناتش در خدمت خواسته هاییه که به صورت تصویر به ناهوشیار مخابره شده

11-پس هر کسی همونه که بهش فکر می کنه

12-وقتی ما تصویری را توی ذهن به صورت مداوم مرور می کنیم/و روی اون تمرکز می کنیم

 سلولهای مختلفی را جهت ساختن جریان /وایجاد القاییدگی در بخش مورد نظر فعال میکنیم

برای افزایش این القا باید بخش های کناری این سلولها را نیز فعال کنیم

با شاخ و برگ دادن به موضوع، تمرکز و واضح کردنش

·       پس دانشمندا ثابت کردند : ذهن مثل کامپیوتره و ما برنامه ریزش

کامپیوتر کاری نداره چیزی که بهش می دیم به نفع ماست یا نه ، خوبه یا بد فقط مسئول اجراست

**خدایا کمکم کن تا بیاموزم و بیاموزانم هر آنچه که به من آموختی **

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٧ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

دیشب توی چشمهات ( با اینکه بسته بودند )‌ چیزی دیدم که تا صبح بیدار نگهم داشتند

همین طور زل زدم بهشون

کلی چیزای خوب یادم دادند

کلی حرف زدم باهاشون

آخه کم حرف ندارند با هم چشمامون!

عین خیالم هم نبود که صبح باید 7 سر کار باشم  و تا 9 کلی کار را تحویل می دادم

یک لحظۀ بهشت کوچیکم را با تمام ثروت و تفریح و مشغله های دنیا عوض نمی کنم!

با هیچ کس و هیچ چیز یه لحظه اش را هم عوض نمی کنم!

ولی امان از چشمات!

که وقتی آدم را می گیره

جدا شدن ازش محاله!

حس قشنگیه بودن کنار یک موجود پاک و مقدس ، یه چیزی شبیه اون وصفی که شنیدی از حورالعین

و خیره شدن به شمایل بهشتی و لطافت بیشتر از برگ گلش

چشمات به آدم حس عطش می ده ، اون هم وسط بهشت!!!

با این که ترا برای چیزی بهتر از بهشت و جهنم خواسته بودم ،چون نمی خوام پابند جایی بشم تا بتونم هر لحظه بالاتر برم

ولی بهشت بدجوری آدم را هوایی و پابند می کنه

خیلی دل می خواد گذشتن ازش ...

اونم رسیدن بهش بعد از گذشتن از جهل و جهنم

خدایا همیشه گفتم اونی بشه که خودت می دونی و می تونی بهترینه، نه اونی که من میخوام

فدای تو و هر چه از توست

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٢ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

رفع سوء تفاهم:

 

-         یکی گفته کار بدی کردم که اسم خودم را خدا گذاشتم

ولی من همچین جسارتی نمی کنم

منظورم این نبوده که اسم من خداست

منظورم اینه که اگه چشمام را باز کنم و خوب ببینم

من هیچی از خودم و به نام خودم ندارم

هیچ موجودیتی و نامی و مالکیتی ندارم برای خودم و از خودم و متعلق به خودم

هر چی که هست همه خداست

 

-                      فکر کنم قبلا گفتم ما در ریاضیات و آمار خوندیم وقتی چیزی جزئی یا قسمتی از یک کل باشه ، اون چیز همون کله و اسم همون را داره و من همیشه مسائل را همین طوری حل می کردم.

حالا وقتی من جزئی از خدا هستم پس من خودم هم از خدا هستم یعنی عنوان اصلی موجودیت و موضوعیت من خداست پس اگه به حقیقت و اصل وجودم برگردم می فهمم که من همون خدا هستم.

 

-          می دونید علم ما محدوده

نباید با این علم و آگاهی های محدودمون قضاوت کنیم

اون هم به این سرعت

من که قضاوت را از مختصات خدا می دونم ( حالا دوباره نگید خدا چه ربطی به نمودار داره که مختصات داشته باشه)

مختصات یعنی مختص ها و مخصوص

 

-                      همه ی علوم یک روز به هم می رسند و نقطه ی تلاقیی پیدا می کنند و اون روز دید ما باز می شه و دنیا را می تونیم کامل ببینیم

مثلا تا همین الان فیزیک و روانشناسی در حال یکی شدند و ریاضیات هم داره به اونها می پیونده

 

-          من یه نظر شخصی دارم که می گم اون نقطه ی عطف و تلاقی علم کمتر از 20 سال دیگه است.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۳۱ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

فیزیک کوانتوم می گه هر چیزی که در دنیا وجود داره انرژیه .

تمام دنیا از انرژی ساخته و تشکیل شده.

بدن ما ، افکارمون ، اتفاقاتی که می افتند همه از جنس انرژیند.

و همینطور تعریف فیزیک کوانتوم از انرژی اینه:

چیزی که نه به وجود میاد ، نه از بین می ره ، برای همیشه از ابتدای خلقت بوده و برای همیشه هم وجود خواهد داشت ، نه به وجود میاد و نه از بین میره، فقط از شکلی به شکل دیگه تغییر پیدا می کنه.

و بعد فیزیک کوانتوم فهمید که :

خدا چیزیه که همیشه بوده و خواهد بود . نه به وجود میاد نه نابود می شه .فقط از شکلی به شکل دیگه ....

و اینجا بود که فهمید موجودات از جنس خدا و هم جنس خدا هستند!!!

توی ریاضیات هم داشتیم که :

وقتی ما ذره ای از یک خالق باشیم => نتیجه می گیریم که ما یک خالقیم.

این کلمه ی خالق را در خاطر داشته باشیم تا بعد توضیح بدم چگونه خلق می تونیم بکنیم هر چیزی را.

پس کوانتوم فهمید که ما در اصل موجوداتی روحانی و غیر مادی هستیم

و این تنها تغییر شکل فعلیمونه که مادیه و جسم داره

پس ما موجودات جاودانه ای هستیم  و متصل به نیرویی نامحدود

و من می گم : ما همون خداوندیم

یعنی ما نیروی خداگونه ای داریم برای عینیت بخشیدن به خواسته هامون

و خدا جهان را در خدمت ما و خدمت گذار ما آفریده

خدا گفت من انسان را برتر و بالاتر از همه ی موجوداتم آفریدم

و به اون چیزی دادم که به هیچ موجودی نداده بودم

ولی ما خودمون باورمون نشد و نفهمیدیم

ولی هنوز هم دیر نیست

بیاید از همین لحظه شروع کنیم و بیشتر از این فرصت ها را از دست ندیم

با تلخیص و تخلص از فیلم راز

خدایا یک چیز ازت می خوام :نهایت ادراک

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۳/۳٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

                                                                     فدایت بهشته ات

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۳/۳٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

قبل از این چیزهایی بود که بدون درک قبولش داشتم

می گفتند نباید بدونی خدا چیه فقط باید قبولش داشته باشی !

کفر گفتنه این که دنبال تعریف وجود خدا بری!!!

باید بگی ایمان دارم به خدا و دین (چه بدونی چیه چه  ندونی!)

ولی الان دارم می فهمم !!!تعریفی از خدا پیدا می کنم !!!

که از اون ندونسته قبول کردن خیلی شیرین تر و عمیق تره

و ایمانی که با این که ذره ذره دارم به دستش میارم و بهش می رسم

ولی می دونم از سر نیاز به خدا ، یا از ترس جهنم یا لذت بهشت نیست

به خاطر احتیاجم ، مشکلاتم و غمهام نیست که صداش می کنم

به خاطر وصل شدنه به چیزی که بودم و باید دوباره بشم

به خاطر خدا شدنه

هنوز تعریف دلیلش را درست پیدا نکردم

فقط می دونم

اون وجود عزیــــــــــــــز

اونقدر زیباست و حلاوت داره بودن کنارش

حرف زدن باهاش

حرفاشو شنیدن

که نیاز به دلیل نداره

 

 خدای بهشته

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۳/۳٠ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

 از پاقدم عشقت شوری به دلم افتاد

توی هر قالبی که قرارم دادند بشکنمش ! ازش خارج بشم

هر چی ضرب و المثل و قاعده ی از پیش تعیین شده است را تغییر بدم

اگه این کارها را نکرده بودم : الان زندگیم مثل عامۀ گله مند دنیا بود که از همه چیز می نالند و انگار هیچی درست نیست و هیچ کس به فکرشون نیست

من یه چیزهایی فهمیدم از این دنیا

که قبل این عکسش را توی مغزم کرده بودند

و وقتی درک کردم اینها را و بهش عمل کردم:

زندگیم بهشت شد.

اونقدر قشنگند و لذت بخش

که دلم نمیاد و نمی تونم برای خودم نگهشون دارم

و دوست دارم به همه بگم 

من می خوام هر چی یادم دادند را فراموش کنم و از نو یاد بگیرم

با اجازه ات ترو می خوام به همه یاد بدم

 

خدای بهشته

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

 وای خدا !!! چقدر من این موجودت را دوسش دارم ،از سر تا پاش پرستیدنیه ، عاشقشم !!! همه ی موجوداتت را دوست دارم ، و خیلی هاشون برام ستودنی اند، و عاشق خیلی ها هستم، ولی این یکی یه فرقهایی با بقیه داره !!!

که هنوز خودم هم دقیق نفهمیدم، اون چیزی که من را می کشونه به عمق وجودش چیه ،اون چیزی که باعث می شه حلول کنم در وجودش، و سرمست بشم از دیدنش، بوییدنش، حرم و عطر وجودش! اولش فکر کردم یه فرشته است که در قالب انسان ،بعد فهمیدم نه ، از فرشته بالاتر و برتره، و الان خدا را می بینم جلوم ، عظمت قدرت و خلقتش را در وجود اون! قشنگیه عشق به اینه که ،فقط خودتی که اون را به اون شکل خاص می بینی، و هیچ کسی قادر نیست جز خود آدم ببینه در وجودش اونچیزی که تو می بینی را! یه روز از این عشق به تو می رسم خدا ...و این الان تنها آرزویی که به دلم مونده و برام برآورده اش نکردی ............. یه روز ... یه روز زود!!!

 

خدای بهشته

 

 

با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم .... با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز میرسم

با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم .... با تو و در کنار ِتو ، من چو شـراره میشوم

با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/٢٥ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

قبل از هر چیز

باید از ته قلبم با همه ی وجودم از

خدا

بخاطر اینکه من را آفرید!

انسان!

جزئی از وجود خودش!

با این همه قدرت!

و مهلت!!!

که در عجبم از صبر و مهربانیش...

و ادراک!

که بزرگترین نعمت است...

و زیباترین طعم دنیاست

و فهم این را داد که از او بخواهم همیشه و هرلحظه تنها همان شود که او می خواهد...

چون او تنها کسی ست که بهتر از هر کسی بهترین خیر و صلاح مرا می داند!

و به من اجازه داد گرفتن حقم و قضاوت درباره آدمها را به او بسپارم!

و به من فهماند که خودخواه نباشم ...

تا همیشه آرام و آسوده باشم

و به من هر چه می خواستم و به صلاحم بود داد!

و مرا از آنچه به صلاحم نبود در امان داشت !‌

و میلیاردها نعمت زیبا و بزرگواریهای دیگرش...

فدای تو و هر چه رنگ و بوی ترا دارد

 خدای بهشته

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |

سلام به همه ی اونهایی که دلشون می خواد توی بهشت زندگی کنند...

من از بهشت اومدم

خیلی چیزها می دونستم

که از یادم رفتند

و داره یادم میاد !

می نویسمشون

شاید شما هم یادتون اومد!

در واقع چیزهای قشنگی هست که با یاد گرفتنشون زندگیم دوباره بهشت شده  

نهایت خوش شانسیه که

حرفهای من باعث بشه یک نفر یک قدم بره جلوتر توی زندگیش

و نذر کردم که ثواب هر کار خوبی که انجام دادم

بین کسایی که چیز خوبی یاد من دادند تقسیم بشه

 و تمام عمر از خدا براشون بهترینها را می خوام 

عاشق هر چه نام توست برآن «بهشته»

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٢۳ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |


:قالبساز: :بهشته: