خدا

...برو با دل بیا تا من بگردم!

 

 

به زودی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

مرا  صبوری می کنی عجیب نیست؟! عجیب است ! گرچه غریب نیست ...

منی که نه هزار سال طاعتت کرده ام نه مقربت بوده ام!

ابلیس با آن همه اطاعت از تو ، فقط یک بار خبط کرد ! فقط یک بار اطاعت نکرد! فقط یک بار خواسته ی خودش را به تو ترجیح داد !فقط یکبار کاری کرد که تو راضی نبودی! همه ی عمرش پی رضایت و خوشنودی تو بود! و یکبار مقابل تو ایستادن کافی بود تا رانده شود؟!

آدم و حوایی که زمین و آسمان را امر فرمودی سجده شان کنند ! آدم و حوای به این عزیزی فقط یک بار نافرمانی کردند! فقط یک بار وسوسه شدند! فقط یک بار خواهش قلبشان را به امر تو ترجیح دادند !  و یکبار هوسی شدن کافی بود برای رانده شدن!

و تو آنها را راندی

تو آنها را خلع کردی

همه چیزشان را گرفتی

نظر از رویشان گرداندی

چه ها که سرشان نیامد ، سرِ همین یکبار...

رانده شدند سر همین یکبار!

آن وقت من

منی که هر شب و هر روز بارها کارها می کنم که تو راضی نیستی !

چه نافرمانی ها از اطاعت امرت!

چه هوس ها که به خوشنودی تو ترجیح می دهم!

چقدر کارها و هوسها کرده ام که تو نه خوشنود می شوی و نه راضی هستی!

بدتر از آن تو نهی ام  هم کرده ای!

 

مقرب ترین ها اگر یکبار نافرمانی کردند و آن بر سرشان آمد... منی که هر روز بارها نافرمانی ات می کنم چه بر سرم آمده و می آید؟!

 

بدترینش همین که از تو این همه دورم، ترا نمی بینم، نمی بویم ، نمی جویم...

و کمتر از این که چه چیزها که از آن خبر دارم و ندارم و این نافرمانی از من دور کرده و گرفته و در حسرت آنم!

 

چه چیزها که فراموش کرده ام و این همه یاد می گیرم ولی آن یادم نمی آید

چه چیزها که باید باشم و فرسنگها تا من فاصله گرفته

 

خدایا ! آدم با آن یک گناهش فقط خواست ببخشی اش

من با این همه گناهم هر لحظه از تو چیزی می خواهم ! توبه هایم را زود یادم می رود ولی بخشندگی ترا هرگز ! چه پرتوقع و بیهوده !

ابلیس با آن یک گناهش بخشیده هم نشد حتی !

چون جبران نکرد ! چون برنگشت ! اشتباهش را درست نکرد!

من با این همه گناه جبران نکرده چه کنم؟! چه کنم ؟!

خدایا مرا ببخش! ببخش ! ببخش !

 

نگو که :

می شناسی ام که اهل این حرفها نیستم ! مرد این راه نیستم!

نگو که آدم بشو نیستم ! چه رسد اعلی شوم ...

نگو... نگو....

نگو که توبه ی گرگ مرگ است

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو         آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

نگو که تا تمام شوم در همین دور تسلسل می مانم و بالاتر از دنیای بی رنگ هوسهایم را نخواهم دید!

از جان برون نیامده جانانت آرزوست
موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست
موری نه ای و خدمت موری نکرده ای
وانگاه صف صفه مردانت آرزوست
بر درد نارسیده و درمانت آرزوست
بر خوان عنکبوت که بریان مگس بود
شهپر چو جبرئیل مگس رانت آرزوست
خدایا قسم به این قلم که برایت و برایم اینقدر عزیز است که تو با آن با من حرف بزنی

قسم ! بگو... نه ! نگو چه فایده دارد بگویی وقتی زود یادم می رود؟!

خدایا ! گفتم بگو ، گفتی ! من گوش نکردم...

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی   پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان منای

گفتم زود یادم می رود ، یک شبه آدمم کن ! امتحان آدم شدن گرفتی ، من رد کردم !

خدایا خودت بگو با من چه باید کرد ...

خدایا این همه زحمتم کشیدی و به باد دادم ، خودم هم مانده ام با خودم چه کنم .

ولی می شود یک بار دیگر قول داد نه؟!

قول می دهم تمام سعی ام را بکنم که دستت را رها نکنم ، قول!

بگیر دستم را...

وان را که منم خرقه عریان نشود هرگز ... وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۸ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٠ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

صبح حرفی نداشتم حوصله اش نبود ولی الان پر پرم ، با یک دنیا سپاس!

مصدرهای به درد بخور زندگی یک روح

اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آینه یی روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن، توی راه پله ها به جناب آقای... یک اردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر... دست دادن، هر چند سال یک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف ، بیکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود یکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن، دچار نصایح مشفقانه عقلای خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تیپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از دید و بازدید و دعوت و منقل از زیر کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خرید کردن و برای اقوام سوغات تهیه کردن و شرفیاب شدن و در برابر شوخی های خنک آقای رئیس مجبور به لبخند شدن و نظام وظیفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر... را دیدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسیس دو پولی مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه های درس های آقای.... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسیله دکتر... و... دیدن و با آب و نمک و صابون یک دست تنقیه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بیسواد بیمزه بی همه چیز که یعنی موج نو، یعنی آنارشیست، بحث علمی کردن، گیر سوال های پسرهای... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشیدن و مبتلای تعریف های خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا دیدی که یک مرتبه این دکتر... است که راجع به مقام حیرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هیچ راه گریزی نداری، خود را یکهو تو حوض آب انداختن. اگر یک سال دیگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاریس، کنار کلیسای زیبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار دیگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشیدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسینیون عشق ورزیدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگین گور آبی اش تنها نگذاشتن، گاه گریستن و هیچ گاه ننالیدن، بی نیاز بودن، خود جزیره خویش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عین القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفیق بودن، محشور بودن، هرگز تسلیم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسید یک پس -کلگی چنان به جناب آقای دکتر... نواختن که چشم هایت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهایی و غم و بی نیازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ایمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاریخ علی، از جغرافی کویر، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عین القضات و حلاج، از شهرها پاریس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسیقی ها سونات مهتاب گاستون دفین، از صفحه ها رین دو رین و از گل ها هوما و از اشیا شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بیفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازیچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزیدن، وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بیهودگی چون زندگی من و خواهری چون بتول مزینانی من داشتن و آینده او را که چون آینده برادرش است به نیروی دعاهای نیم شبان از باران استجابت های خدایی سیراب کردن. اینهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من. والسلام

علی شریعتی

یکی یکی باید خواند با تأمل :

 شروع زندگی دکتر اندیشیدن بوده ، بعد خواندن بعد نوشتن بعد به پرستیدن رسید و بعد پرستش به ارادت و در ارادت عصیان کرد و تنها شد و رنج کشید و .... نرمش و پذیرفتن جای گفتن شنیدن ، زندان قزل قلعه ، تصنیف خوان معروف فرانسوی، عقلای خاطر جمع، بچه های مزلفهای لوس هم شاید تعبیر دیگران از خودش بوده ؟؟!! ماسینیوس که اسلام را بهتر از من و شمای مسلمان می شناسد مثل هانری کوربن و همه هیچند و من عاشق هیچی هستم که تو آفریده باشی اش .... عجب قشنگ بود حرفهای دکتر و تعبیر آن توی دلم ... خدای خوبم بی نهایت سپاسگزارم این روزهای بعد مریضی که قدر نفسها و حرفهای ترا بیشتر و بهتر می فهمم با تک تک رگ و خونم عطر مهربانیهایت را لمس می کنم و به سرتاپای وجود نازنینت چه می نازم و مست می شوم و مسرور.

ممنونم که گل نازنازی باغبانم نکردی که با یک باد پرپرشم.

ممنونم اگر عین درخت توی بیابان ، رنج و دردم دادی تا هیچی نتواند خرابم کند.

این روزها بدجوری محو و مبهوت این همه مهربانی شده ام ، قدیم می گفتیم حکمتی که سر ازش در نمی آوریم و سردرآوردن از همه چیز چقدر شیرین است !!! آنقدر که ارزشش را دارد تمام رنجهای عالم را به جان خرید ...

 الهی : صبری و درکی و ایمانی و همتی !

...
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من. تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند...
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
و بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.

مشیری.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٠ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

مطالب جالبی در قرآن کریم دیدم؛ که بارها دیده بودم ولی همیشه ساده رد می شدم و به نظرم خیلی کاربردی نبود فقط در حد یک نصیحت میومد ....

انگار تا از زبان یک روانشناس مشهور خارجی یا حداقل کسی غیر از خدا حرفی را نشنویم  دلمون نمی خواد درکش کنیم !

و اما حرفهای خدا:

و فی انفسکم افلا تبصرون :

یعنی همه چیز درون خود شماست ، چرا نمی بینید؟!

 

این همه چیز ، چیزی بالاتر از قانون جذب و حرفهای فیلم راز 1و2و3 و ... هست.

و فعال کردنش هم کمی گسترده تر از اون!

البته من هنوز کلام خدا شناس نشدم که کامل بتونم درکش کنم ،

ولی در قرآن خدا به زبان خیلی ساده و روانی صحبت کرده و  من خلاصه ی چیزی که فهمیدم را می نویسم:

 

1-  همه چیز درون خداشماست ، اگر چشمهاتون را باز کنید و در کلام خدا تأمل و تدبر کنید تا تمام  رازهای خلقت را درک کنید.

این قدرت بی نهایت درون را با تصفیه ی نفس و دوری از اخلاق رذیله به فعلیت می رسونید و قابل بهره برداری میکنید.

 و چیز جالبی که راجع به کمال گفته اینه که : برای کمال بجای اینکه(قبل) پی علم بریم ، پی مطهر کردن وجود خود از بدیها و پستیها بریم ( خودم دیدم کسانی که به علم زیادی رسیدند و حالا براشون پذیرش حرفها سخت تر شده، عوام بودن زیبایی هایی هم داره مثل ساده پذیرفتن) مثل اینکه جای کوزه سراغ سرچشمه بریم . گنج نزدیکه و ما  دور انداختیمش.

2-چون همه چیز درون خود ماست ، ما فقط باید استفاده کنیم از این نیروی بینهایت پس باید جای توقع و انتظار از غیر ، همه ی خواسته هامون را  از خودمان طلب کنیم . ( یعنی از خودمان توقع داشته باشیم و از خدا طلب کنیم، چون منشأ و سرچشمه ی این قدرت به خدا متصل می شه)

بعد می گه : و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین:

3- این افتخار کمی نیست که خدا از وجود خودم در او دمیدم!...

(خود شما) از همه ی عالم بزرگترید . شما مثل شهرید و جهان مثل خانه.

و جهان را در خدمت خود استفاده کنید. انسان و جهان مثل عابد و معبدند. مثل کشاورز و مزرعه اند. دنیا کشتزار آخرت شماست.

4-دنیا مثل پیرزنی ست که زشتی هایش را به تو می گوید و بعد می گوید باز هم با من ازدواج می کنی؟

زمان دفن عزیزانت دیده ای که به تو می گوید من ثبات ندارم به من باز هم دل می بندی؟

دنیا می گه: من همینم ، درکم کن ! نه اونطوری که خودت دوست داری خیالات بباف در موردم ، خودت را فریب نده!

5- دنیا مثل مادر است . پیش مادرمون بمونیم و به مدرسه نریم ، هیچی نمی شیم. ولی ازش دل بکنیم و بریم مدرسه به مدارج عالی می رسیم. اگر بالا نریم در طبیعت دنیا بمونیم ، یک موجود طبیعی می شیم مثل موجودات دیگر... و در اسفل السافلین می مونیم و بعد به جهنم می ریم . چون خدا گفته ترا برای این آفریدم که از همه ی نعمتهای موجود در وجودت و دنیا بهره ببری و لذت ببری و با اونها خودت را به سرحد لذت و اوج آفرینش برسونی و بهت در ازای این بهره بهشت را میدم ولی اگر لذتی نبردی و خودت را به خاطر بی همتی و بی ارادگی سرگرم و مشغول لذتهای خیالی و گذرا کنی پس بهره نبردی که با اون بهشتی به تو هدیه بدم.

 

اگر بخوام بگم چیزی می دونم و فهمیدم حرفی برای گفتن ندارم  ولی اگر بخوام دوست دارم دیگران را ببینم که در اوج زندگی می کنند اونقدر حرف برای گفتن دارم که وقت کم میارم ( بخاطر همین گاهی حرفی پیدا نمی کنم و گاهی پر از حرفم )

 

آدم وقتی به چیزی فراتر از درکش فکر می کنه رسیدن به اون براش خیلی دور از دسترسه

ولی وقتی درکش کنه می بینه چقدر ساده است !

 

شنیده بودم از تو بسیار ولی تازگی ها بینایم کرده ای!

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
                                                    عشق آن شب مست مستش کرده بود
                                                    فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
                                                    گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
                                                    بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای
                                                    نشتر عشقش به جانم می زنی
                                                    دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
                                                    مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
                                                    این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
                                                    ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
                                                    من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
                                                    کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
                                                    گفتم عاقل می شوی اما نــشد
سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
                                                     روز و شب او را صـــدا کردی ولی
                                                     دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی
                                                    حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
                                                    درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 

ادراک نام دیگر بهشت است و جهل نام دیگر جهنم

و سهم ما از این دو بقدر درک و جهلمان

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

روزها که می روند یکی یکی ، دغدغه ها هم عوض می شوند یکی یکی.

آرزوهای دیروز مال دیروز بودند و هیچ شباهتی به آرزوهای امروز ندارند.

مزه ی خاطره ها هم حتی به کل عوض می شوند.

و آدم خیلی بیشترو سریعتر از اینها کمال پذیر است.

مهم این است که نگذارد چیز خوبی از دستش برود بدون اینکه تمام و کمال بهره اش را برده باشد.

چه خوب است که امروز اگر دستهایم هم پر نیست از فرصتهای استفاده شده ، دلم پر است از شیرینی و رضایت لحظه هایی که هیچ کدام را نگذاشتم از دست برود ؛ که روزی افسوس بخورم که ای کاش قدرش را می دانستم.

اگر برای پر کردن حساب بانکی ام تقلای چندانی نکردم ، برای پر کردن حساب خوشبختی ام تمام تلاشم را کردم ؛ آنقدر که مطمئن باشم چیزی کم ندارم . دارایی ام هم همه ی چیزهایی ست که دلم را خوش می کند و خوشبختی ام را همیشگی.

البته بالاتر از رضایت و دل خوش هم  چیزهایی هست مثلا اینکه خدا و خلقش همه همیشه از آدم راضی و خوشنود باشند.

و بالاتر از آن هم خیلی چیزها...

خدا برای بالا رفتن آدم حدی نگذاشته ،

تنها خود آدم حد و مرز می گذاردبرای همه چیز

حتی برای خوب بودن ، خوبی کردن ، بالا رفتن ، بهتر شدن ، خوشبخت بودن و...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط خدا نظرات () |

سلام خدای عزیزترین ،‌مدتی بود مشغول خودم بودم و همون لحظه هاست که هیچ چیزی از زندگی عایدم نمی شه ؛‌لحظاتی که غرق تو نیستم.

الان برگشتم ، بدون اینکه چیزی بخوام با اینکه همیشه غرق نیازم ولی چیزی نمی خوام که برگشتنم دلیلش نیازم نباشه ناز تو باشه.

خدای خوبترین من چه بد لحظه هایی ست زمانی که غیر از تو در وجودم رخنه می کنه و سقوط روحم را با تمام وجود می بینم و احساس می کنم ، سقوط می کنم بی تو من را رها نکن .

تو به من آرامش می دی و غرق نعمتم می کنی که من فارغ از غمی اوج بگیرم و من .......

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد.

قول می دم و سعی می کنم این بار متفاوت تر بشم و عهدنگهدارتر . کمکم کن ...

الهی ادراکم ده

ادراک و اراده و ایمانم ده

خدایا غیر از این گمان نکنم به هیچ چیزی نیاز داشته باشم.

فدای همه چیزت دوستت دارم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط خدا نظرات () |


:قالبساز: :بهشته: